دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴ - ۱۰:۴۰

یادداشت سیامک محبوب؛

تبار فانی‌خوانی: تاریخ کتاب‌شیدایی و عشق به خواندن

سیامک محبوب

«در جهانی که انسان‌ها فراموش می‌کنند و ماشین‌ها به یاد می‌سپارند، فانی‌خوانی یادآور این نکته است که دانستن فقط ذخیره‌سازی نیست؛ جهت‌یابی است. فانی‌خوانی نه یادگاری از گذشته، بلکه امکانی برای آینده است: شیوه‌ای از خواندن در جهانی که حافظه دارد، اما معنا را باید دوباره در آن کاشت.»

به گزارش اداره‌کل روابط عمومی و امور بین‌الملل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، سیامک محبوب؛ معاون توسعه کتابخانه‌ها و ترویج کتابخوانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، در یادداشتی برای پاسداشت زنده‌یاد کامران فانی، نوشت:

«۱. ماندالا یک هنر شرقی است. تصور کنید یک هنرمند روزها و ساعت‌ها زمان خود صرف یک طرح متقارن مبتنی بر دایره می‌کند. با دانه‌های ریز رنگی جز به جز اثر را تکمیل می‌کند. او تا پایان تلاش می‌کند طرحی بی‌نقص عرضه کند. اما تا اینجا شاید همان کاری باشد که همه هنرمندان انجام می‌دهند. چیزی که هنر ماندالا را از سایر هنرها متمایز می‌کند، پایان شگفت‌انگیز اثر است. پس از تکمیل اثر، هنرمند در یک حرکت خودآگاه هرآنچه را که برایش زحمت کشیده است، پاک می‌کند و از بین می‌برد. حتی این حرکت تخریب را هم با ظرافت انجام می‌دهد. این هنر را مقایسه کنید با هنر پیکرتراشی یونانی که تلاش می‌کند، پیکر بی‌نقص و مطلوبی را از دل سنگی خارا بیرون بکشد و تا ابد ماندگار کند. یکی می‌سازد تا تخریب کند و دیگری می‌سازد تا جاودانه کند. بدون ارزش‌داوری میان این دو جهان‌بینی به هنر دست‌کم می‌توان گفت، هنر ماندالا با نگاه به درون هنرمند است. هرآنچه قرار است اتفاق بیفتد در درون اوست. اما هنر پیکره‌سازی با نگاه به بیرون است. هر پیکره‌ای دعوت به تماشاست. خواندن مانند ماندالاست. اهل خواندن می‌دانند بسیاری از خوانده‌هایشان را فراموش  خواهند کرد یا به دلیل گذر زمان یا پیری، اما این فراموشی مانع این نیست که خواننده دست از خواندن بکشد. در عوض نوشتن همچون پیکره‌سازی است. نویسنده تلاش می‌کند ماندگارترین جوهرها را استفاده کند تا نوشته‌اش باقی بماند. تفاوت میان خوانندگان عاشق و کتاب‌شیدایان و نویسندگان چیره‌دست و همیشه نویسا شاید این باشد. خواننده شیدا به درون می‌نگرد و نویسنده به بیرون. خواننده در اندیشه ماندگاری نیست، اما نویسنده با هدف ماندگاری می‌نویسد. خواندن زیستن در لحظه است و نوشتن خدمت به آینده.

۲. در جهان کتاب، تاریخ بیشتر نویسندگان را به یاد می‌سپارد تا خوانندگان را. دلیلش ساده است: نوشتن رد می‌گذارد، اما خواندن اغلب خاموش و ناپیداست. خواننده، حتی خواننده‌ی بزرگ، معمولا در حاشیه می‌ماند؛ مگر آنکه شیوه‌ی خواندنش در ساختار دانش اثر گذاشته باشد. از همین‌رو، اگر به گذشته نگاه کنیم، فانی‌خوان‌ها را نه از خلال زندگی‌نامه‌ها، بلکه از نشانه‌هایی می‌شناسیم که در متن‌ها، فهرست‌ها و نظام‌های دانایی برجای گذاشته‌اند.

جاحظ را معمولا نویسنده می‌دانند، و به‌درستی هم چنین است. اما آنچه نوشتن او را ممکن کرد، حجم و تنوع خواندنی بود که در آثارش رسوب کرده است. نوشته‌های جاحظ بیش از آنکه روایت تجربه‌ی شخصی باشد، شبکه‌ای از ارجاعات، نقل‌ها و مواجهه‌ها با متن‌های گوناگون است. افسانه‌ها را کنار بگذاریم؛ حتی بدون داستان مرگ او زیر قفسه‌های کتاب، نشانه‌ها کافی‌اند تا بفهمیم با زیستی مبتنی بر خواندنِ مشتاقانه و شیداگون روبه‌رو هستیم.

در ابن‌ندیم، خواندن شکل دیگری به خود می‌گیرد. «الفهرست» نه کتابی برای خوانده شدن، بلکه کتابی درباره‌ی خواندن است. او به‌جای تولید متن، روابط میان متن‌ها را ثبت می‌کند؛ کاری که خواندن را از کنشی فردی به امری ساختاری تبدیل می‌کند. بیرونی نیز، با خواندن متون فرهنگ‌های دیگر و مقایسه‌ی آن‌ها، نشان می‌دهد خواندن می‌تواند ابزاری برای فهم دیگری باشد، نه صرفاً تأیید خود. در جهان معاصرمان نیز می‌توانیم به ایرج افشار اشاره کنیم که تلاش کرد در مقام یک خواننده پرکار نوشته‌های فارسی را سامان دهد. در سنت غربی نیز می‌توان رد همین شیوه‌ زیستن با متن را دید. کالیماخوس، کتابدار کتابخانه‌ی اسکندریه، بیش از آنکه نویسنده باشد، سامان‌دهنده‌ی جهان متن‌ها بود. اثر او، پیناکس، تلاشی برای نوشتن نبود، بلکه کوششی برای دیدنِ کلانِ دانسته‌ها و جای دادن هر متن در نظمی بزرگ‌تر بود؛ نظمی که بدون خواندن گسترده و مستمر ممکن نمی‌شد.

در دوره‌ای متأخرتر، مونتنی نمونه‌ی دیگری است. او می‌نویسد، اما نوشتنش امتداد خواندن است. مقاله‌هایش بیش از آنکه حاصل تجربه‌ی زیسته باشند، حاصل زیستن در متن‌ها هستند؛ گفت‌وگویی پیوسته با کتاب‌ها، نویسندگان پیشین و سنت‌های فکری. خواندن در اینجا نه مقدمه‌ی نوشتن، بلکه شیوه‌ای از اندیشیدن است. و شاید در قرن بیستم، خورخه لوئیس بورخس روشن‌ترین تصویر از فانی‌خوانی را به دست دهد. او خود را بیش از آنکه نویسنده بداند، خواننده می‌دانست و کتابخانه را استعاره‌ی جهان می‌دید. بورخس نشان داد که خواندن می‌تواند خود یک کنش خلاق باشد؛ کنشی که حتی بدون تولید متن جدید، جهان متن‌ها را بازآرایی ‌کند.

همه‌ این نمونه‌ها، چه در سنت ایرانی–اسلامی و چه در سنت غربی، یک چیز را نشان می‌دهند: خواندنِ بزرگ، پیش از آنکه به نوشتن بینجامد، به ساختنِ نظم می‌انجامد. در روزگار ما، که جهان کتاب‌ها از همیشه گسترده‌تر و آشفته‌تر شده است، این سنت در چهره‌ای تازه ظاهر می‌شود؛ و این‌جا دقیقاً همان نقطه‌ای است که می‌توان کامران فانی را نه صرفاً به‌عنوان یک کتابدار یا کتاب‌شناس، بلکه به‌عنوان وارث مدرن تبار فانی‌خوانی دید. در همه‌ این نمونه‌ها، آنچه اهمیت دارد عنوانِ فرد نیست؛ نویسنده، دانشمند یا حتی کتابدار بودن. آنچه این چهره‌ها را به هم پیوند می‌دهد، تلاشی است برای نجات خواندن از زوال حافظه‌ی فردی و تبدیل آن به نظمی قابل انتقال.

۳. استاد فانی، مانند یک نقاش زبردست ماندالا، آنقدر باهوش و اگاه بود که بداند آنچه خوانده است دیری نخواهد پایید. او همچنان که از یک استاد انتظار می‌رود طرحی پیش برد که خواندن خود را پایدار کند. و این هدیه او به جهان خواندن بود: سرعنوان‌های موضوعی فارسی. فانی به همراه یار دیرینش پوری سلطانی سنگ‌بنای کتاب مرجعی را گذاشتند که کتاب کتاب‌ها بود: نقشه جهان کتاب‌های فارسی.   آنها با این کار نه تنها  رابطه کتاب‌های گذشته و منتشرشده را بنا گذاشتند بلکه راهی برای جانمایی و نسبت‌یابی میان کتاب‌های آینده پیدا کردند. کتاب‌هایی که آنها هرگز ندیده بودند اما می‌دانستند بعد از تولد چه نسبتی با چه کتابی دارند. این کار بی‌شباهت به کار مندلیف در تنظیم جدول تناوبی عناصر نیست. فانی و سلطانی همچون مندلیف جایی برای کتاب‌هایی پیش‌بینی کردند که هرگز خود ندیده بودند. به نظرم این کار برای یک کتاب‌شیدایی مانند فانی، فقط تنظیم یک اثر مرجع واژه‌مبنا و خط‌وربط آنها نبود. فانی با این کار، خواندن آینده را  برای خود میسر کرد و به این ترتیب نه مانند یک هنرمند ماندالا بلکه مانند یک خواننده سیری‌ناپذیر سهمی در آینده کتاب‌ها به خود تخصیص داد. کتابی نیست که شما باز کنید و صفحه شناسنامه آن واژگانی را پیدا نکنید که تبار هر کتابی را در قالب موضوع در بخش فیپا نشان ندهد. این یعنی حضور همیشگی فانی در کتاب‌ها. کامران فانی با مشارکت در ساختن سرعنوان‌های موضوعی گویی با یک شعبده خواندن را برای خود ابدی کرد.

۴. ما امروز در جهانی زندگی می‌کنیم که حافظه، بیش از هر زمان دیگری، بیرونی شده است. دیگر لازم نیست چیزی را به یاد بسپاریم؛ کافی است بدانیم کجا و چگونه آن را پیدا کنیم. موتورهای جستجو، پایگاه‌های داده و اکنون هوش مصنوعی، وعده‌ی دانشی بی‌پایان می‌دهند؛ دانشی که همیشه در دسترس است، اما لزوماً درونی نمی‌شود. در چنین جهانی، خواندن به‌تدریج از یک تجربه‌ی زیسته به یک کنش لحظه‌ای تبدیل می‌شود: جست‌وجو می‌کنیم، می‌یابیم، استفاده می‌کنیم و عبور می‌کنیم. حافظه دیگر نه فضیلت است و نه حتی ضرورت.

در این وضعیت، شاید وسوسه‌برانگیز باشد که بگوییم فانی‌خوانی به پایان راه رسیده است. چرا باید خواند، وقتی همه‌چیز قابل بازیابی است؟ چرا باید با متن‌ها زندگی کرد، وقتی می‌توان هر وقت لازم شد به آن‌ها مراجعه کرد؟ اما دقیقاً در همین‌جا، اهمیت فانی‌خوانی دوباره خود را نشان می‌دهد. فانی‌خوانی نه برای انباشتن حافظه، بلکه برای ساختن نسبت است؛ نسبت میان متن‌ها، ایده‌ها و پرسش‌ها. جهانی که حافظه‌اش بیرونی شده، بیش از هر چیز به کسانی نیاز دارد که بتوانند این جهان پراکنده را معنا کنند.

در جهانی که انسان‌ها فراموش می‌کنند و ماشین‌ها به یاد می‌سپارند، فانی‌خوانی یادآور این نکته است که دانستن فقط ذخیره‌سازی نیست؛ جهت‌یابی است. شاید امروز، کتابدار خوب کسی نباشد که همه‌چیز را خوانده باشد؛ چنین کسی هرگز وجود نداشته و نخواهد داشت. کتابدار خوب و به‌معنایی وسیع‌تر، خواننده‌ خوب، کسی است که بداند هر کتاب کجای جهان ایستاده است، با چه کتاب‌هایی هم‌سخن است و به چه آینده‌ای اشاره می‌کند. اگر چنین باشد، فانی‌خوانی نه یادگاری از گذشته، بلکه امکانی برای آینده است: شیوه‌ای از خواندن در جهانی که حافظه دارد، اما معنا را باید دوباره در آن کاشت.»

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.
4 + 3 =