یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۵

روایت‌های شیرین یک کتابدار؛

از جریمه‌های معوقه تا پاتوق شدن کتابخانه برای نوجوانان

خراسان شمالی - کراپ‌شده

کتابدار کتابخانه‌ عمومی حضرت‌مهدی (عج) شهر تیتکانلو در روایتی دلنشین از بازگشت کتاب‌های امانتی دیرکردی، حضور یک مدیر سابق در کسوت معلمی و تأثیر حضور نوجوانان در فضای کتابخانه گفته است.

به گزارش روابط‌ عمومی اداره‌کل کتابخانه‌های‌عمومی استان خراسان‌ شمالی، متن خاطره روزانه مرضیه مهربان، کتابدار کتابخانه‌عمومی حضرت‌مهدی (عج) شهر تیتکانلو از توابع شهرستان فاروج به شرح زیر است:

از مانیتور دیدم که ماشین روبروی ورودی پارک کرد، همین که پیاده شد به سمت پارک رفت، صدای حرف زدنش را می‌شنیدم اما آدم یا آدم‌هایی را که همکلامش شده بود را نمی‌دیدم، همیشه تعدادی جوان در کنار دیوار مشرف به کتابخانه می‌نشینند و در گوشی‌هایشان فرو می‌روند یا... گمان کردم او هم یکی از همان‌هاست، چشم از مانیتور برداشتم و به کارم ادامه دادم، چند دقیقه نگذشته بود که تصویر صدای پایی که شنیده بودم هم مشاهده شد.

با کلی کتاب زیر بغل وارد کتابخانه شدند و متعجب پرسیدند اینجا ادامه کتابخانه‌ای است که در مجتمع یاس بود!؟

گفتم، نه اینجا همان کتابخانه است اما در مکان خودش، آنجا میهمان بودیم و اینجا صاحبخانه‌ایم.

کتاب‌ها را که دادند دستی به نشانه شرم به پیشانی کشیدند و گفتند گردن ما از مو باریک‌تر، هر چه امر بفرمایید بابت تأخیر خدمتتان هستیم.

افزون بر یک میلیون تومان بدهی داشتند، به خنده گفتم، برای پرداخت بدهی باید وام بگیرید.

کارت بانکی دستشان بود، گفتم جریمه را که باید بپردازید، اما نقدی نمی‌خواهیم.

حالا بعد از دو سال وی به مدرسه زادگاهش برای خدمت برگشته بود و در کسوت معلمی خدمت می‌کرد.

از او خواستم زمینه اهل مطالعه شدن را برای سه نفر از دانش‌آموزانشان فراهم و آن‌ها برای عضویت در کتابخانه ترغیب کنند.

مبهوت فضای کتابخانه بود، مدام می‌گفت خیلی فضای دنجی برای مطالعه است کاش سال‌ها قبل این فضا دایر می‌شد، شاگردی داشتم که مادر دچار بیماری ام‌اس بود و پدر گرفتار اعتیاد و در خانه کوچکشان سهمی برای درس خواندن او پیش‌بینی نشده بود، می‌گفت دلم می‌خواهد درس بخوانم، اما کجا!؟

کاش خانواده‌ها قدر این فضا را بدانند و فرزندانشان را به استفاده از این مکان هدایت کنند.

آقا معلم قول داد که جریمه‌اش را برای ترغیب دانش‌آموزانشان بپردازد و یک بار هم در جلسه حافظ‌خوانی‌مان به رغم اینکه دیگر ساکن این شهر نیست، حضوریابد.

بدرقه شان کردم، و از ورودی نوجوان‌هایی که به دیوار پارک تکیه کرده بودند را دیدم، پرسیدم شاگردان شما نیستند؟ گفتند، وقتی مدیر بودم این‌ها مدرسه من بودند اما الان دیگر دبیرستانی شدند، بلند گفتم اگر سردتان است کتابخانه ما گرم است جا برای نشستن هم هست، یکیشان سربلند کرد و گفت: جای ما خوب است، برگشتم به کتابخانه ۵ دقیقه‌ای از رفتن آقا مدیر دیروز و آقا معلم امروز نگذشته بود که دیدم چند نوجوان وارد کتابخانه شدند، همان‌هایی بودند که توی پارک نشسته بودند، یکی پرسید می‌توانیم اینجا باشیم، گفتم چرا که نه، گفتند کتاب هم می‌توانیم بخوانیم، گفتم چه بهتر. از بین مجلات یکی را برداشتند و رفتند سالن مطالعه، الان هم صدای گوشی‌شان می‌آید اما از اینکه کتابخانه را برای نشستن انتخاب کردند خوشحالم. به گمانم تأثیر کلام آقا مدیر دیروزشان بود.

امروز ما، با تمام شدن مدت دوری ۴ کتاب و آمدن نوجوان‌هایی که کتابخانه را نمی‌دیدند زیباتر شد.