به گزارش روابط عمومی ادارهکل کتابخانههای عمومی استان یزد، آوا دهقان؛ کارشناس روابط عمومی ادارهکل کتابخانههای عمومی استان یزد، به بهانه هفته جهانی کودک در یادداشتی نوشت:
«صبح که برای کمک به برگزاری جشن به فضای بوستان رفتم، همه در تکاپو بودند. هرکس گوشهای از کار را گرفته بود؛ یکی مشغول آمادهسازی فضا بود، دیگری به فکر تدارک برنامهها و آن یکی در تلاش بود تا همهچیز برای ساختن شبی خاطرهانگیز برای بچههای این منطقه مهیا شود. همه میخواستند امشب، سهم کودکان از دنیا، شادی باشد و خنده.
اما امسال، میان این همه شور و هیاهو، چیزی بود که نمیگذاشت دلم مثل همیشه با دیدن این همه ذوق و شوق، آرام بگیرد. همکارم دنبال گوشهای مناسب میگشت؛ فضایی که بتواند یاد بچههای میناب را در دل این جشن زنده نگه دارد. کمی آنطرفتر، روی تختهسیاه نوشته بودند: «به یاد کودکان مظلوم میناب».
همین چند کلمه کافی بود تا تمام شور و شوق صبح، برای لحظهای در دلم خاموش شود. نگاهم به آن نوشته خیره ماند و دلم رفت به خانههایی که دیگر صدای خنده کودکانشان از اتاقها بلند نمیشود؛ به مادرانی که شاید هنوز چشمبهراهاند، هنوز در سکوت خانه، صدای قدمهای کوچک فرزندشان را میشنوند و هنوز نمیدانند با جای خالی آن همه زندگی چه کنند.
با خودم فکر کردم اول مهر امسال، بر دل ۱۶۸ مادر چه گذشت؟ روز اول مهر، روزی که قرار بود با هزار امید، لباس نو بر تن فرزندانشان کنند، کیفهایشان را آماده کنند، موهایشان را مرتب کنند و با دعایی زیر لب، راهی مدرسهشان کنند. روزی که قرار بود نگران دیر رسیدنشان باشند، منتظر زنگ تفریحشان بمانند و ظهر، با شنیدن صدای باز شدن در، بپرسند: «مدرسه چطور بود عزیزم؟»اما بعضی از آن مادرها، امسال نه لباس مدرسه فرزندشان را مرتب کردند، نه بند کفشهایش را بستند، نه لقمهای در کیفش گذاشتند و نه ظهر، صدای دویدن او را تا آغوششان شنیدند.
بچههایی که صبح رفتند و ظهر برنگشتند…
چه کسی میتواند به مادری بگوید که دیگر منتظر نباش؟ چه کسی میتواند به آغوشی که برای فرزندش باز مانده، بگوید خالی بمان؟ و چه کسی میتواند به اتاقی که هنوز بوی کودکی میدهد، بفهماند صاحب آن دیگر بازنمیگردد؟ کودکی، قرار است فصل امن زندگی باشد؛ فصل بازی، نقاشی، دویدن در حیاط مدرسه و نوشتن آرزوهای بزرگ با مدادهای رنگی. قرار است بزرگترین غصه یک کودک، شکستن مدادش باشد یا گم شدن عروسکش. قرار نیست کودکی، جایی میان آوار و اندوه، ناتمام بماند.
امروز در حمیدیا، ما برای بچهها جشن گرفتیم. بادکنکها را آماده کردیم، به فکر خندههایشان بودیم و تلاش کردیم شبی بسازیم که در خاطرشان بماند. اما در گوشهای از همین جشن، نام کودکانی نشسته بود که دیگر فرصتی برای جشن گرفتن ندارند؛ کودکانی که میتوانستند امروز میان همین هیاهو باشند، بدوند، بخندند، بازی کنند و برای آیندهشان رؤیا ببافند.
شاید یکی از آنها قرار بود معلم شود؛ معلمی که روزی دست کودکان دیگری را بگیرد و الفبا یادشان بدهد. شاید یکی قرار بود پزشک شود، یکی نویسنده، یکی دانشمند و یکی کسی که روزی گرهی از کار این سرزمین باز کند. شاید هرکدامشان سهمی بزرگ در ساختن آینده ایران داشتند؛ آیندهای که دیگر فرصت نکردند سهمشان را در آن ادا کنند.
و حالا، ما ماندهایم و نامهایی که باید به خاطر بسپاریم؛ مادرانی که داغشان را هیچ تقویمی نمیتواند به پایان برساند و کودکانی که نبودنشان، حتی در شلوغترین جشنها، به چشم میآید.
امروز، وقتی کودکی از سر شوق میخندد، دلم میخواهد دنیا برای چند لحظه هم که شده، صدای خنده همه کودکانش را بشنود؛ حتی آنهایی را که دیگر نیستند. دلم میخواهد هیچ مادری، هیچجای این جهان، روزی را تجربه نکند که برای فرزندش لباس نو بخرد، اما دیگر کسی نباشد که آن را بپوشد؛ کیف مدرسهای آماده کند، اما دستی نباشد که آن را بردارد؛ یا چشمبهراه ظهر بماند، اما فرزندش هرگز از راه نرسد.
و من از صبح، هر بار که به آن تختهسیاه نگاه می کردم، یک سؤال در دلم سنگینی میکرد: چطور میشود برای کودکانی جشن گرفت که هنوز زندهاند، اما یاد کودکانی را با خود داشت که باید امروز کنارشان میبودند؟ شاید تنها کاری که از دستمان برمیآید، این باشد که نگذاریم نامشان فراموش شود؛ نگذاریم دنیا از کنار رؤیاهای ناتمامشان بیتفاوت عبور کند و نگذاریم صدای خنده کودکان، زیر سایه هیچ جنگ و خشونتی خاموش شود.
برای کودکان میناب؛ برای مادرانی که اول مهر، بهجای بدرقه فرزندشان، با داغی ابدی روبهرو شدند؛ برای کیفهایی که دیگر به مدرسه نرسیدند؛ برای دفترهایی که سفید ماندند...
کاش هیچ مادری، بهجای انتظار برای بازگشت فرزندش، مجبور نباشد با خاطره آخرین بدرقه اش زندگی کند.»
