به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانههای عمومی استان لرستان، کتابدار کتابخانه «شهید رحیمی» سپیددشت در یادداشتی که حاصل همنشینی با کتابهای بزرگ جهان است، از دریچه نگاه خود اینگونه روایت میکند:
به سبک شهرزاد؛
(داستان هزار یکم از طرح شهرزاد)
«هابیت» این را گفت: در «قلعه حیوانات» «همه میمیرند».
این گزاره نه یک پیشگویی، بلکه سنگ بنای هستی بود؛ قانونی که در آن پایان، پیش شرط هر آغازی است.
«پزشک دهکده» با چشمانی نافذ جوری نگاه میکرد که انگار آن سوی اشیا و پدیده ها را میبیند؛ وقتی رو به قفسه ها کرد گفت: من با چشم دل «مائده های زمینی» را میبینم، مرگ هم یکی از آنها است. پس مرگ نه دشمن حیات، که خوراکی الهی در سفره ی خاکیان است.
دخترک کتابدار، اما هنوز با این طعم تلخ کنار نیامده بود. او در میان همان قفسه ها زمزمه کرد: «زمین آدمها» «سرشار زندگی» است.
اما چرا تبدیل شده است «سفر به دوزخ»؟
سوالی که همیشه در مسیر رفت و آمدش به کتابخانه از خود میپرسید و گاهی زندگی را مانند قطاری میدید که با واگنهای خالی میآید و دوبار برمیگردد. این تکرار، او را به این باور رساند که شاید دوزخ، همین زمین پربرکت است که ما تماشای آن را فراموش کرده ایم.
برای «گذر از رنجها» دنبال راه حل بود و همیشه به این فکر میکرد که پاسخ را «کجا ممکن است پیدایش کنم».
روزها گذشت روزها گذشت تا اینکه در مسیر با فیلسوف عارف و دانشمندی آشنا شد که الهام بخش او شد انگار دیدگاهش را به زندگی عوض کرد. آن دیدار، پلی بود میان پرسش بی پایان او و افق بسته ی ذهنش، گویی کلیدِ درِ «کتابخانه ی عجیب» را پیدا کرده بود.
از آن روز شهر مانند «تهران مخوف» برایش «آیینه سرتاسر ترک برداشت» هِ بود، که هر تکه اش برایش حقیقتی را آشکار میکرد. او در هر شکاف، جلوه هایی از پاسخ خویش را میدید. در همین اثنا، هابیت که با خبر «مرگ در ونیز» «نامه ای از پکن» دریافت کرده بود، با پزشک درباره ی اندوهی عمیق از «نامزدی آقای ایر» با «نازنین» حرف میزد، گویی آقای ایر روحش را از بدنش جدا کرده است، و گفتگو را تا جایی ادامه داد تا به جمله «روزی که رهایم کردی» رسید.
این رهایی، همان ترک بزرگ آیینه بود؛ گسستی که به هابیت نشان داد تمام مرگها و نامزدیها، فقط استعاره هایی از یک رها شدنِ ازلی هستند.
کتابدار که شنونده ی این سوگنامه بود، ناگهان حلقه ی گمشده را یافت و گفت: ما به دنبال «آرزوهای بزرگ» دچار «طاعون» میشویم و گاهی تبدیل به «گرگ بیابان» و در طول زندگی بارها و بارها «سقوط» می کنیم بی آنکه بدانیم ورود و خروج آدم ها به زندگی مان قرار است بخشی از وجودمان را بیدار کنند.
شاید زندگی فقط در «سعادت زناشویی» معنا نمیشود و بی آنکه متوجه این باشیم که «قصر به قصر» و لحظه به لحظه زندگی را باید زندگی کرد و این ها همه «جز از کل» ... ی است که باید برایمان رقم بخورد.
او در «کتابخانه عجیب» «دنبال مسئله اسپینوزا» میگشت و «در جستجوی زمان از دست رفته» فهمیده که «کودک ۴۴» و «مادر» هردو در درون خودش است. اسپینوزا به او آموخت که جوهر هستی یگانه است و پراوست نشانش داد که زمان، دروغی بیش نیست؛ پس کودک و مادر، آغاز و انجام، همزمان درون او نفس میکشند و خطِ داستان زندگی اش دور باطلی ندارد.
دم غروب بود کتابدار کتابخانه عجیب را ترک کرد و این بار «قطار به موقع رسید»؛ همان قطاری که پیشتر با واگن های خالی اش او را میآزرد،
این بار به موقع و پر از معنا ایستاد. در مسیر با «دختری با گوشواره مروارید» که اسم اصلی اش «دزیره» بود آشنا شد که اهل «کلیدر» بود و اهل مطالعه به او گفته بود که در «روز سه شنبه ها باموری» به کتابفروشی میرود که کتاب «مرشد و مارگاریتا» را بخرد.
کتابدار هم به او گفت که خودش باید «ارباب زمان» ِش باشد تا بعدها «در جستجوی زمان از دست رفته» نباشد؛ چرا که تنها در تصاحب لحظه ی حال، میتوان ارباب زمان بود در مسیر «دسته ی دلقک ها» که برای ساکنین روستا نمایش برگزار کرده بودند برایشان دست تکان دادند؛ گویی نمایشِ این دلقکان، تمثیلی از همان ترکهای آیینه بود که میخندند تا اندوهِ ژرفِ هستی را پنهان کنند.
دخترک گفت که قرار است کتاب «آقای رئیس جمهور» را بخواند و تعدای از کتابهایی را که خونده بود را مثل «ارسلان نامدار» یا «قصه های صمد بهرنگی» و غیره را خوانده است که چقدر در مسیر زندگی اش موثر بوده اند تعریف کرد.
و کتابدار در میان این فهرستِ بلند، معمای خود را یافت: تمام این کتابها، هرکدام ترک دیگری از همان آیینه ی تمام نما بودند؛ چرا که پاسخ «کجا ممکن است پیدایش کنم» دیگر در یک کتاب نبود، بلکه در میانِ هزاران سطر و سفر و دیدارِ ناگهانی جای گرفته بود؛ سفر به دوزخ، همین تکاپوی خواندن است، و سرشارِ زندگی، همین لحظه هایی که قطار به موقع میرسد و دلقکها دست تکان میدهند و یا گریه فیلسوفی در «وقتی نیچه گریست» جستجو شود.

سهیلا عسلی کتابدار
