به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانههای عمومی استان خراسان شمالی، محفل ادبی «آیین سرخ کلمات»، برنامهای فرهنگی و هنری بود که روز دوشنبه ۲۵ خردادماه، با همکاری و همراهی دو محفل ادبی «شوق قلم» و «ایماژ» در کتابخانه عمومی برادران قربانی روستای سه گنبد در شهرستان فاروج برگزار شد. این نشست که با محوریت بزرگداشت محتشم کاشانی و ادبیات آیینی شکل گرفت، فرصتی برای پیوند میان ادبیات کلاسیک و نسل جوان قلمبهدست فراهم کرد.
حضور پرشور نوجوانان و جوانان منطقه در این محفل و بازخوانی نوشتهها و اشعار توسط آنان، از نقاط قوت این نشست بود که نشاندهنده پویایی و توانمندی ادبی نسل جدید است. در راستای توسعه فرهنگ ادبی و شناسایی استعدادهای نوظهور، بنا بر پیشنهاد دبیر محفل ادبی «شوق قلم»، طرحی برای برگزاری هفتگی این نشستها تدوین شده است؛ بر این اساس، محفل ادبی در هر هفته در یکی از کتابخانههای مختلف برگزار خواهد شد تا فرصت بیشتری برای کشف و پرورش استعدادهای جوان در محیطهای فرهنگی فراهم شود.
در بخش پایانی این نشست، شاعران حاضر به خوانش سرودههای خود با مضمون ایثار و ادبیات عاشورایی پرداختند که در بخش اول عباس اقبالیمطلق به خوانش شعر خود پرداخت:
به نگاهت همه ی خلق جهان آشفته
صوت محزون تو و حال زمان آشفته
پر جبرئیل شده همسفرت تا معراج
اوج معراج و دل همنفسان آشفته
تشنه رفتی و بلافاصله سیراب شدی
اهل خیمه همه از ذبح جوان آشفته
چشم امید پدر، نور دو چشمی اکبر
که پدر پشت سرت گشته دوان آشفته
آیه ی قامت تو تا به قیامت سرسبز
و به قد قامت تو آب روان آشفته
شدهای مثل پیمبر، شدهای مثل علی
از شباهت همه ی کون و مکان آشفته
همچو مجنون شدی و عاشق و دلباختهای
که از این حال تو لیلا به فغان آشفته
تو چه کردی به تمنای دل عاشق ما
که همه پیر و جوان، سرو و کمان آشفته
در ادامه سمیه جاذمی دیگر شاعر حاضر در نشست؛ شعر خود با عنوان مشتی آب را قرائت کرد:
خواب دیدم در میان نینوا
لشگری از نور مشغول دعا
خیمهها در التهاب روزگار
نور پنهان در پس گرد و غبار
آن طرف رنگ پلیدیها شدید
ظلم بود و لشگر شمر و یزید
در میان گریههای بیصدا
آه و ناله در سکوت نیزهها
در کنار رود بیرحم فرات
نیست دیگر ذرهای آب حیات
آن زمین در حسرت یک قطره آب
کودکان تشنه میدیدند سراب
دجله از شرمندگی خشکیده بود
تا که لبهای حسینم دیده بود
دستهای خستهای بر روی خاک
بیبدن بودند آن دستان پاک
مشک را دیدم که بیجان میرود
جای دست بر لب و دندان میرود
خواهری دیدم که کوه صبر بود
گر چه زن بودش ولی یک مرد بود
کودکی ششماهه دیدم، بیگناه
حرمله تیرش بزد، رویش سیاه
در میان خواب مشتی آب بود
آن لبان تشنهی ارباب بود
سر بریدند و به روی نیزهها
آتشی انداختند در خیمهها
آن حسین اسطورهی کرب و بلا
پیکر اربابمان از سر جدا
به سر و روی حسین سنگ میزدند
به دل و قلب خدا چنگ میزدند
عمه را بر صورت و بینی زدند
دختر سه ساله را سیلی زدند
خواب دیدم کربلا طوفان شده
آدمیت خالی از وجدان شده
از چنین خوابی پریدم ناگهان
صورتم را خیس دیدم آن زمان
به بزرگی گفتهام تعبیر چیست
گفت این عشق حسینبنعلیست
گفت در خواب تو مشتی آب بود
این شفاعتنامهی ارباب بود
فائزه پناهی نیز در ادامه به خوانش شعر خود با عنوان صحرای سرخ پرداخت:
وقتی شب
از شانههای آخرین ستاره
پایین میآید
صدایی در تاریکی
دهان باز میکند
نه شبیه گریه
نه شبیه فریاد
میان لرزش یک روحِ بیدار
و ترک برداشتن سکوت
هنوز صدای «لبیک»
در گوش باد نجوا میشود
و طنین گامهایت
از میان خاک
از دل نیزهها
بهگوشجهانمیرسد
تو رفتی
اما دنیا
دیگر به تاریکی پیش از تو بازنگشت
نامت
ذکر آرام قلبها شد
لالایی مادران
و پناه اشکهای بیصدا
ای روشنترین فانوسها
کربلا فقط یک سرزمین نیست
قلبیست
که هنوز
در سینهی زمان میتپد

