به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانههای عمومی استان سمنان، در سکوتِ آرامِ کتابخانه عمومی شهید شهروی در روستای لاسجرد، هر روز رویدادهای کوچکی رخ میدهد که دنیای بزرگتری را میسازند؛ اما میان تمام اعضای کتابخانه، حضورِ یکی از اعضای خانوادهی پرشور و اهل مطالعه، برای مسئول کتابخانه معنایی متفاوت دارد. او فقط یک عضو نیست؛ او «سفیر کتاب» در میان نوجوانان است.
صحنه همیشه از همین شروع میشود: ورودِ دخترک، همراه با یک «زنبیل»؛ اما این زنبیل، حاوی میوه یا نان نیست؛ این زنبیل، حاملِ انبوهی از دنیاهای متفاوت است. او با عزم جزم و نگاهی که گویی برای یک مأموریت بزرگ آمادهشده، وارد میشود. سلام و احوالپرسیِ گرم و صمیمانه با من، تنها مقدمهای است برای شروعِ زیباترین مراسمِ روزانه؛ مراسمِ انتخابِ همراه.

او از آن دسته اعضای ارزشمندی است که مفهوم «خانوادهی کتابخوان» را به شکلی واقعی معنا میکند. هر بار که میآید، با استفاده از کوپن خانواده، حدود ۳۰ تا ۴۰ کتاب را به نام اعضای خانوادهاش (پدر، مادر، خواهر و برادر!) امانت میگیرد. او فقط برای خودش نمیخواند؛ او میخواهد خانهشان را به پناهگاهی از دانش و داستان تبدیل کند.
نگاه کردن به او، تماشای یک «آیین» است. او با برنامهای دقیق و هدفمند، با خود قرار گذاشته که از آخرین قفسهی کتابخانه، یعنی قفسهی «تاریخ»، شروع کند و قدمبهقدم، تمام کتابهای این کتابخانه را ورق بزند. من که مسئول این کتابخانه هستم، با شناختی که از پشتکار و اشتیاق او دارم، شک ندارم که او روزی تمام صفحات این کتابخانه را با چشمان خود لمس خواهد کرد.
لحظات موردعلاقه من، زمانی است که او به سمت قفسهی موردعلاقهاش میرود. او نمیشتابد؛ ابتدا چرخشی در میان قفسهها میزند و سپس، با آرامشی شگفتانگیز، بر کف زمین مینشیند. در آن لحظه، او در دنیای دیگری است. با دقت و ظرافت، کتابها را ورق میزند، از این کتاب به آن کتاب میرود و با لبخندی که بر لبانش مینشیند، لذتِ «لمس کردنِ دانش» را تجربه میکند. آن شادیِ درونی را میتوان بهوضوح در چهرهی معصوم و مشتاق او دید.
اما زیباترین بخش داستان، زمانی است که او کتابها را بازمیگرداند. او تنها کتاب را برنمیگرداند، بلکه «تجربههایش» را با من به اشتراک میگذارد. وقتی از بازخوردهای کتابها میگوید، چشمانش میدرخشند. او با سادگیِ خیرهکننده میگوید: «وقتی کتاب میخوانم، انگار به کرهای دیگر، غیر از زمین، سفر میکنم! چقدر این سفرها جذاب و دلنشین هستند...»
در پایانِ هر گفتگو، پرسشِ تلخ و تأملبرانگیزی از او میشنوم که قلب هر کتابداری را به لرزه میاندازد. او با تعجب میپرسد: «نمیدانم چرا بعضی از بچههای همسنوسال من، با کتاب خواندن حال نمیکنند؟»

داستان این دخترک، تنها روایتِ یک امانت گرفتن ساده نیست؛ روایتِ عشقی است که میتواند مرزهای روستا را جابهجا کند. او یادآوری میکند که کتابخانه، تنها مکانی برای سکوت نیست، بلکه ایستگاه پرتابی است برای سفرهایی که هیچ سوختی جز «کنجکاوی» نمیطلبند. ما در کتابخانه شهید شهروی، منتظر سفر بعدی او و زنبیلِ پر از رؤیایش هستیم.

