به گزارش روابط عمومی ادارهکل کتابخانههای عمومی استان آذربایجانغربی، در محفل شهر «نیمکتهای آسمانی»، اهالی قلم در آذربایجانغربی، اشعار خود با محوریت شهدای مدرسه طیبه شجره میناب و رهبر شهید انقلاب، قرائت کردند.
بخشی از این سروده ها به شرح زیر است:

سروده سعید سلیمان پور به یاد نوگلان پرپرشده میناب
به کفش و کیف خونآلود میافتد نگاه او
نه در دل تاب دارد مادر گریان، نه در زانو
میافتد در کنار پیکر بیجان دلبندش
لبش را مینهد بر صورت پر خاک و خون او
صدای خندههای دانشآموزان نمیآید
نوای ضجّه دَمّامها میآید از هر سو
کسی در بین این ویرانه خونبار مینالد
میان آتش و خون، نوحهخوانی میکند «بخشو»
در آغوش ملائک، طفلک خونین پر و بالم
بخواب آسوده؛ راهی نیست از میناب تا مینو...
سعید سلیمانپور
توضیحات:
دمّام: ساز کوبهای و محلی جنوب ایران که معمولاً در عزاداری نواخته میشود.
جهانبخش کردیزاده، معروف به بخشو، نوحهخوان فقید و اسطورهای بوشهر

سروده مصطفی قلیزاده علیار با عنوان «هجران»
(رهبر شهید آیتالله خامنهاینین عزیز خاطرهسینه اتحاف)
کئچدی قیرخ گون، چوخ چنین دؤزدوک سنین هجرانینا
کئچسه قیرخ ایل ده، وفاداریق سنین پیمانینا
گون چیخاندا، گون باتاندا، کؤنلوموز قان آعلایار
چون افقلر ده قان آغلارلار سنین پاک قانینا
آیریلیغیندان آجی بیر زهر یوخدور بیزلره
سن چاتیبسان گرچه اؤز مقصودینه، جانینا
گئتدیگین یول اولدو عشاقه صراط مستقیم
باش اییر دونیاده عاشقلر سنین فرمانینا
ملتِ مبعوثدور سندن بؤیوک بیر یادگار
وئردی بو ملت شرافت، شآن، سنین ایرانینا
مصطفی قلیزاده علیار

سروده نازیلا کاظم علیلو با عنوان «خدا کجاست؟»
ساعت به وقت زخم میناب است
گلهای گلشن، باز می خندند
شاید کبوترهای مینابی
در لحظه ی پرواز، می خندند
خانم معلم داشت درسی را
از هدیه های آسمان می داد
لطف خدا را با زبان عشق
آهسته یاد کودکان می داد
خانم معلم گفت می دانید
هر لحظه، هر جایی، خدا با ماست
او مهربان و خوب و بخشنده ست
او آفریننده ست، او زیباست
پرسید مریم، می شود آیا
او را در آیینه تماشا کرد
خانم، خدا را در کجای شهر
باید سراغش رفت و پیدا کرد؟
زهرا کمی خندید، پاسخ داد
شاید همین حالا، کنار ماست
شاید کنار پنجره، باشد
شاید که نه، حتما خدا این جاست
سارا خدا را از لب ساحل
شبها میان ابرها می دید
لیلا ولی آرام و ساکت بود
از حرف او چیزی نمی فهمید
شب بی خبر آمد، زمین لرزید
افتاد بام آسمان بر خاک
پروانه ها را کشت در گلشن
کودک کش بی ریشه ی ناپاک
آتش به دامان بهار افتاد
چندین کلاس درس، ویران شد
یک باغ گل، در سینه ی یک شهر
آماج بمباران شیطان شد
ماه خدا هست و خدا امشب
در بارگاهش میهمان دارد
خانم معلم یک کلاس درس
در گوشه ای از آسمان دارد
ساعت به وقت زخم میناب است
دیگر سوال بی جوابی نیست
دیگر خدا را می شود فهمید
او انتقامش حتمی حتمی ست
نازیلا کاظم علیلو

سروده تبسم رضازاده شدتی
چشمهایم دوباره بارانی ست
توی سینه دلم چه بیتاب است
صحبت از خون بی گناهان و
صحبت از بچه های میناب است
بچه هایی که صبح با لبخند
رفته بودند در کلاس امید
رفته بودند عاشقی بکنند
به امید تلالو خورشید
بچه ها بچه های ما بودند
بچه هایی پر از ترانه و شور
بچه ها بچه های ما بودند
بچه های بهار و جشن و سرور
دانش آموزهای عاشق درس
دانش آموزهای نسل نبوغ
دوربودند از هیاهوها
دور بودند از فریب و دروغ
صبح آن روز دختر خود را
مادرش راهی دبستان کرد
بوسه زد روی گونه ی ماهش
صورتش را ستاره باران کرد
مرد من، مرد کوچکم بر دوش
کوله اش را گرفت تا برود
توپ رنگی هفت خطش را
توی کیفش گذاشت تا بدود
بدود تا برای فرداها
از تفنگش بگوید و از من
تا که سرباز کوچکی باشد
بابت اعتلای این میهن
صبح آن روز مدرسه پر بود
از هیاهوی بچه های خدا
آه...آخر چگونه دم بزند
شعرم از صبح سرخ بی فردا؟
صبح بود و هزار و یک لبخند
ناگهان صبح بچه ها شب شد
موشک از آسمان شب بارید
صبح از درد و غم لبالب شد
ناگهان آن بهشت کوچک و سبز
زیر آوار دشمنی جا ماند
ناگهان قصر آرزوی همه
در دل خاک سرد تنها ماند
صبح بود و ستاره ها اما
زیر آوار شب نهان بودند
صبح بود و چقدر صورت ماه
در دل هفت آسمان بودند
زیر آوار شب ببین امروز
کوله پشتی و دفتر ما را
مادر من! وطن! تماشا کن
دسته گل های پرپر ما را
ما به این سرزمین وفاداریم
با همه زخم ها که برتن ماست
تا قیامت ادا نخواهد شد
حق این بچه ها که گردن ماست
سبز و سرخ و سفیدِ بی مانند
پرچم ما نشان عزت ماست
وحدت ما در این خیابان ها
وحدت ملت شهادت ماست
تا رسیدن به جمعه ی موعود
سینه هامان همیشه بی تاب است
بعد از این درسِ اولِ ایثار
قصه ی بچه های میناب است
تبسم رضازاده شدتی

سروده فاطمه اسعدی
به من بگو جوانهای را دیدهای زیر خاک بشکفد، که رسالت جوانهها بیرون زدن از خاک و سلام به آفتاب است. من دیدهام، من در آن صبح عجیب نگاهم به تل آواری افتاد که کنار میرفت، هر از گاهی جوانهای شکفته از زیر خروارها خاک بیرون کشیده میشد، مادری میآمد، غنچهای را در آغوش میکشید، در گوشش آخرین صفحه داستان ناتمام زندگی را زمزمه میکرد.
برگ گلم
دخترکم
فصل آخر کتاب زندگی را بر عکس هر شب
امروز صبح برایت میخوانم
قشنگ من
آخرین حکایت این کتاب پرواز است
یک روز در گوشهی آسمان
دستهی پرستوها را
نشانت داده بودم
از مقصدشان پرسیده بودی گفته بودم یک جای دور اما خوب خیلی خوب
امروز مقصد تو و دوستانت، یک جای دور اما خوب خیلی خوب

