به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانههای عمومی استان فارس، در ادامه نشستهای محافل ادبی کتابحانههای عمومی فارس، عصر شعر «گل داد باز پرچم، ایران ادامه دارد» با حضور شاعران مطرح استان فارس و تسهیلگری غلامرضا کافی، عضو هیئت علمی دانشگاه شیراز و دبیر محفل ادبی قند پارس برگزار شد و شاعران به خوانش اشعار خود در سوگ رهبر شهید و شهدای جنگ رمضان پرداختند.

غلامرضا کافی، دبیر محفل ادبی قند پارسی در این نشست دو شعر «راهبرِ اَمین» و «سوگ خدایگان» را در رثای رهبر شهید خواند:
*ای نام بلندت همه شب، مَشقِ بُلندان
خواهان تو خاصانِ جهان از بُنِ دندان
ای گِردِ رُخت، مهر فقط؟ ماه فقط؟ نه!
منظومه ی شمسی است تمام آینهبندان
خاصانِ جهانند بمطلوب، نه چندین
خوبانِ ز مانند بمحبوب، نه چندان
ای بختِ بلندِ تو ز قَدّ ِ تو هویدا
با خوی خوش و رویِ خوش و چهره ی خندان
فَرُّخ شده از رای تو دلشورهی پِژمان
خُرَّم شده از روی تو غم چهرِ نَژَندان
بدخواه تو نادان و هواخواه تو بِخرَد
هم دانشی و سایس و فرهود و سُخندان
ای طبعِ تو در کارِ جهان مسأله اندیش
وی ذوقِ تو مطلوب همه نَغزپَسَندان
هم تیغِ زبان داری و در خصم نهاده
هم لُطفِ بیانی که نبات است به قندان
ای قُلزُم ِ ژَرفین، چه بگوید ز تو فَرغَر؟
ای کاش که می داشتمی واژه دو چندان
خامه است مرا خام، نه این وصف شما نیست
ای رهبر فرزانه ام، این ضعف ز من دان!

پدرام اکبری، دبیر محفل طنز بی شوخی کتابخانههای عمومی فارس نیز به خواندن اشعار خود پرداخت:
*نیروی تو مثل سارق دریایی است
بی تویِ! تو در هوای ما دمپایی است
پهنای خلیج فارس تا رود ارس ...
تامین شده های برنوِ قشقایی است!
*میخوان که حرفی از ایرون نباشه
دیگه هیشکی سرِ پیمون نباشه
حقیقت داره، حتماً میشه وقتی ...
که قومِ لُر در این سامون نباشه!
*آمدی با پای خود در قتلگاهت نابکار
چند لحظه صبر کن پایان گرفته انتظار
این سخن را بشنو و بر گوش خود آویز کن ...
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار!
*به تاریخ مان زُل بزن، ننگ نیست
رگ و ریشههامان که در سنگ نیست
پدر کُشتگی های ما با شما ...
به این چند روزِ پس از جنگ نیست!

محمدرضا فرامرزی نیز در این نشست یک شعر بلند و چند رباعی تقدیم رهبر شهید و شهدای ایران اسلامی کرد:
*من آه مظلومم که باریدم بر این شهر
آتش فشانم آتشم آتش در این شهر
من آتشم بر خرمن افکار ظالم
موشک شدم تا برکشم افسار ظالم
این شهر سرتا پا پر از دیو و شیاطین
باید بسوزانم تل آویو و شیاطین
من موشکم یک خرمن آتش از ایران
با هوش سر تا پا نبوغ قوم سلمان
من خوشه خشمم که گرگان را دریدم
با آیه های سوره اسرا رسیدم
من آمدم ویران کنم ظلمت سرا را
اسدود و حیفا و تل آویو جفا را
با آتش خشم خدایی دلیران
کردم تمام این ستمگر خانه ویران
*زخمی شده ای عشق من ایران جانم
پاینده بمان خانه فرزندانم
ای مادر دیرین عزیزم ایران
من پای غرور رخ تو می مانم

پروانه نجاتی نیز در این نشست نیز به خواندن دو شعر خود با عنوان های «داغ بر دل» و «قاب ماندگار» پرداخت:
*داغ بر دل
ما را غزل داغ تو گفتن چه گران است
اندوه به دل مانده و چشمم نگران است
محراب تو خالی و عبای تو پریشان
برخیز که صبح آمده، هنگام اذان است
من را ببر ای صاعقه ای ابر غزل بار
طوفان زدهام، خون دل از دیده روان است
بی تو نفسم بند میآید، سفرت خوش
دیریست که دل خسته از آشوبگران است
باید غزلم نام تو را قاب بگیرد
این فاجعهی تلخ فراتر ز بیان است
ای قافله سالار روایت گر ما باش
تاریخ ورق خورده به دست هیجان است
*قاب ماندگار
آقا فدای جوش و خروش شهامتت
لحن سلیسی کلماتت، فصاحتت
دستی که مشت شد که شود قاب ماندگار
تصویر تا نخوردهی صبر و صلابتت
گل کرده بود در دل آوار برگ برگ
قرآن جزءخوانی وقت شهادتت
آقا فدای چفیهی خیسی که تازه بود
با حس و حال سوز و گداز عبادتت
سر خم نکرد عزم تو در سنگر خطر
آوازهی جهان شده است استقامتت
آقا فدای عمر شریفی که صرف شد
در رنج سالهای قیام قیامتت
تبعید یا مبارزه، منبر، خطابه، درس
این است شرح کوچکی از بی نهایتت!

در ادامه علیرضا افراز، دیگر شاعر استان فارس شعر خویش را خواند:
شبِ قدر و دلبرِ ما به حـریم کبریایی
دلِ قـدسـیان ربایـد بـه نگاهِ دلربایی
به سرایعرش اعلا چو گذشت حضـرت ماه
ملـکوتیان سـرودند، سلامِ آشـــنایی
به کرشمهی وصالش دلِ آسمان خریدار
کـه بـه غمـزهای تواند کـند او گرهگشـایی
ز فراق شرح هجران چه بگویماز دل وجان
که شدست شرحه شرحه دلم از غم جدایی
عجب از خـیال خامی کـه عدو بپروراند
زنـم آتشِ جهانش به ازایِ خــونبهایی
قلـمم نمیسراید زِ تو مرثیه نویسم
تو حماسهی شُکـوهی به بلندیِ رهایی
عَلمی و هـم علمـارِ سپاهِ سربه داری
که سرت به نیزه بوسـد لبِ شـاهِ نینوایی
ز هجوم سِحر فرعون بهمیان آتش و خـون
رَهِ نیل میشـکافی چــو بیافکنی عصایی
به کتاب عشقت ای جانننویسحرف پایان
تو حدیث تازه برخوان که شـروع ماجرایی

سمانه صفویپناه از شاعران حاضر در نشست محفل ادبی قندپارسی دو غزل از سرودههای خویش را خواند:
*میجوشد این خون شریفی که امام است
بر چشم ظالم خواب خوش دیدن حرام است
رفت و صدایش کل دنیا را تکان داد
معلوم شد باطل کدام و حق کدام است
فریاد زد آزادگی مبنای دین ست
راه رسیدن به حقیقت در قیام است
تا قلهها راهی نمانده، صبر باید
ایمان راسخ داشتن شرط دوام است
میگفت و چشم و گوش بعضی کور و کر بود
شمشیر سازش گر همیشه در نیام است
این بار هم مردانگی را یادمان داد
گرچه صنوبرهای باغش بی امام است
او رفت و داغ خندههایش مانده بر دل
ای کاش برگردد بگوید بارعام است
شعری بخواند محو لبخندش بمانیم
شاعر بدون شوق دیدارش تمام است
* هم پای تو آماده در این کارزارم
با مشت می آیم بگویم پای کارم
خون سیاوش می چکد از پنجههایش
رستم منم آرش منم من ذوالفقارم
خورشید در آتش نخواهد سوخت هرگز
ققنوس بر میخیزد از ایل و تبارم
ثم استقاموا! کوه را برشانه دارم
حتی اگر از داغ دریا سوگوارم
بر جای میمانم مگر جانی نماند
کوهم، درختم، در زمینت ریشه دارم
خالی نخواهم کرد پشتت را عزیزم
این مشت یعنی خانه ام را دوست دارم

در ادامه فاطمه بیضائی نژاد به خواندن یک شعر نو پرداخت:
می خواستم از او بنویسم
کاغذ خشک نمیشود
باید روزها بگذرد
تا
گریهی شبنم بر گل تمام شود
قلم از نور ماه وام بگیرد
آن گاه بنویسم
از
ایمانی که در رگ و پوستش
دویده بود
از
آیه هایی که در وجودش شعله ور
تا
روح لطیفش که با شعر عجین بود
از
تقریر بر هر کتابی
که
گواه خواندش بود
تا بگوید نون و القلم و ما یسطرون
شاید فراتر از یک بشر بود
او که
بار امانت بر دوش گرفته بود
سکان کشتی انقلاب در دست
در امواج فتنه ها
تا سرحد مرگ
بندگی را اثبات کرد
پاهای او سست نشد
کلامش در اعجاز
و سینه سپر
در برابر
شیاطین خطبه خواند
روزی گفت:
«ای ایران بخوان»
او که
ایرانیتر از هر ایرانی بود
پرچم به یک دست
هیهات من الذله سر داد
به دست ناپاک اشقیای زمان
به خاک و خون افتاد بی آنکه
ریشههایش خشکیده باشد
بی آنکه دست بیعت به یزید زمان داده باشد
می نویسم تا ابد
در ورقی از تاریخ
نام او
«تسلیم ناپذیر»
ثبت خواهد شد

در پایان سارا رمضانی، بانوی شاعر فارس شعر خود را خواند:
گرچه یک آتشفشانم باید اکنون کوه باشم
تو خودت میخواستی در زندگی نستوه باشم
آیهی لاتَحْزَنوا خواندی که در ماتم نمانم
اشک می ریزم، ولی در حرکتم، رودی روانم
بیت بیت لحظهی دیدارت از یادم نرفته
نور و نان سفرهی افطارت از یادم نرفته
مانده بر دل حسرت تقدیم جلدی از کتابم
طیباللهِ تو را میخواهم آقا در جوابم
خواب دیدم شعر میخواندم برای چشمهایت
کاش این هم خواب باشد رفتهای... جانم فدایت
قاب لبخندت کنار حاج قاسم در اتاقم
چشم وا کن بار دیگر، رهبرم! چشم و چراغم
سست شد زانوی من بعد از تو، اما ایستادم
من قوی میمانم آقا! قول دادم قول دادم
ای حسینی! با یزید این زمان بیعت نکردی
جز به سمت قله ایرانِ مرا دعوت نکردی
ماندی و در بیت خود با خانواده پر کشیدی
باز هم بر صورت اهریمنان خنجر کشیدی
در مصاف ظلمت و آیینه، فریاد تو روشن
وعدهی ما روز رجعت باشد ای یاد تو روشن!
