به گزارش روابطعمومی ادارهکل کتابخانههای عمومی مازندران، سیدحامد هاشمیمجد؛ کارشناس آمار و پژوهش استان مازندران، در یادداشتی با عنوان «شواهد آماری و نقش راهبردی آن در مدیریت کتابخانههای عمومی نسل چهارم»، با تأکید بر نقش داده و شواهد در مدیریت کتابخانهها، به بررسی جایگاه آمار در فرایند تصمیمگیری، برنامهریزی و ارزیابی خدمات کتابخانههای عمومی پرداخته است.
وی در مورد این موضوع نوشت:
اگر کتابخانه عمومی قرار است خدمات خود را متناسب با نیاز جامعه برنامهریزی کند، نخستین پرسش این است که از کجا باید بفهمد جامعه به چه چیزی نیاز دارد؟
پاسخ به این پرسش همیشه ساده نیست. کتابخانه امروز فقط با مراجعهکنندهای که برای امانت گرفتن کتاب وارد آن میشود مواجه نیست. گروههای مختلف سنی، نیازهای آموزشی و اطلاعاتی متفاوت، برنامههای فرهنگی و ترویجی، فعالیتهای یادگیری، تعاملات اجتماعی و شکلهای تازهای از مشارکت، هر یک بخشی از واقعیت امروز کتابخانه عمومی را شکل میدهند. در کنار اینها، در برخی کتابخانهها نقشهایی تازه نیز در حال شکلگیری است؛ از فراهم کردن فضا برای برگزاری کارگاههای آموزشی و حمایت از صاحبان کسبوکارهای کوچک گرفته تا برنامههایی مانند آکادمی ترویج خواندن که نوجوانان را از صرفاً دریافتکننده خدمات به کنشگران و تولیدکنندگان محتوای مرتبط با کتاب و خواندن نزدیک میکند.
گسترش این فعالیتها، بیش از آنکه صرفاً به معنای افزایش تعداد برنامههای کتابخانه باشد، نشانه گستردهتر شدن دامنه مسئلهای است که مدیر و کتابدار با آن مواجهاند: از میان مجموعهای از نیازها و امکانهای موجود، کدام مسئله باید در اولویت قرار گیرد و کدام خدمت، برای کدام گروه و در چه شرایطی مناسبتر است؟
در اینجا یک تمایز مهم شکل میگیرد؛ تمایز میان فعالیت خوب و تصمیم مناسب. ممکن است یک برنامه در ذات خود ارزشمند باشد، اما این به معنای آن نیست که اجرای آن در همه کتابخانهها، برای همه گروههای اجتماعی و با یک سطح از اولویت، بهترین انتخاب باشد.
برای مثال، برگزاری یک کارگاه برای صاحبان کسبوکارهای کوچک میتواند در جامعهای که چنین نیازی وجود دارد، اقدامی مؤثر باشد؛ همانطور که توانمندسازی نوجوانان برای ترویج خواندن و تولید محتوای کتابمحور میتواند فرصت تازهای برای مشارکت آنان در زیست فرهنگی کتابخانه ایجاد کند. اما تصمیم مدیریتی زمانی شکل میگیرد که بتوانیم درباره تناسب چنین فعالیتی با شرایط و نیازهای یک جامعه مشخص قضاوت کنیم.
بنابراین، مسئله فقط این نیست که چه فعالیتهایی میتوانیم انجام دهیم؟؛ پرسش مهمتر این است که با توجه به شواهد موجود، چه فعالیتی را، برای چه کسانی، با چه اولویتی و با چه انتظاری از نتیجه دنبال کنیم؟
همین نقطه، محل ورود داده و شواهد به فرایند مدیریت کتابخانه است. تصمیمگیری در محیط کتابخانه، مانند هر محیط مدیریتی دیگری، در شرایطی انجام میشود که اطلاعات کامل نیست و منابع نیز نامحدود نیستند. زمان، نیروی انسانی، فضا، بودجه و ظرفیت اجرایی محدود است و در مقابل، نیازهای جامعه متعدد و متنوعاند. در چنین شرایطی، تصمیمگیری شواهدمحور میتواند به مدیر و کتابدار کمک کند تا میان گزینههای مختلف، انتخابی آگاهانهتر داشته باشند.
البته شواهد را نباید با آمار یکی دانست. شواهد میتواند حاصل دادههای آماری، پژوهش، ارزیابی برنامههای گذشته، بازخورد کاربران، تجربه حرفهای کتابداران و شناخت شرایط محلی باشد. ارزش داده آماری در این میان، زمانی آشکار میشود که در کنار سایر منابع شناخت قرار گیرد و به فهم بهتر مسئله کمک کند.
از این منظر، آمار فقط مجموعهای از اعداد برای ثبت عملکرد گذشته نیست. دادههای آماری میتوانند تصویری از وضعیت موجود ارائه کنند؛ الگوها و روندها را آشکار سازند؛ تفاوت میان گروههای مختلف کاربران و کتابخانهها را نشان دهند و برخی نیازها، فاصلهها و اولویتها را قابل مشاهده کنند. به نحوی که برای اجرای اصول اعلامشده در مانیفست آمار کتابخانهای ایفلا، آمار نخ تسبیح مدیریت داخلی کتابخانه بوده و نقش آن در برنامهریزی راهبردی و تصمیمگیری غیرقابل انکار است.
این نگاه همچنین بر کنار هم قرار گرفتن دادههای کمی و کیفی درباره خدمات، استفاده و کاربران برای شناخت بهتر ارزش و پیامدهای خدمات کتابخانه تأکید دارد. اما داشتن داده به خودی خود به معنای تصمیمگیری مبتنی بر شواهد نیست. ممکن است کتابخانه اطلاعات فراوانی در اختیار داشته باشد، اما اگر مشخص نباشد این اطلاعات قرار است به کدام پرسش مدیریتی پاسخ دهند، حجم بیشتر داده لزوماً به تصمیم بهتر منجر نمیشود.
در واقع، یکی از نکات قابل تأمل در ادبیات ارزیابی کتابخانههای عمومی این است که باید میان دادههایی که واقعاً برای فهم و مدیریت کتابخانه مفیدند و دادههایی که صرفاً به دلیل سابقه و عادت جمعآوری میشوند، تفاوت قائل شد. نقطه شروع، باید مسئله یا پرسشی باشد که کتابخانه میخواهد درباره آن شناخت پیدا کند و سپس داده مناسب برای پاسخ به آن پرسش مورد استفاده قرار گیرد.
برای یک کتابخانه عمومی، این مسئله میتواند بسیار ملموس باشد. فرض کنیم مسئول یک کتابخانه قصد دارد یک برنامه جدید برای نوجوانان طراحی کند. تصمیم صرفاً با این گزاره که نوجوانان گروه مهمی هستند کامل نمیشود.
پرسشهای دیگری نیز وجود دارد: چه تعداد نوجوان در جامعه پیرامون کتابخانه حضور دارند؟ چه میزان از آنها عضو کتابخانهاند؟ الگوی مراجعه و استفاده آنان از خدمات چیست؟ تاکنون در چه برنامههایی مشارکت کردهاند؟ چه نوع فعالیتهایی مورد استقبال قرار گرفته است؟ چه موانعی برای حضور آنان وجود دارد؟ و تجربه برنامههای گذشته چه چیزی درباره امکان موفقیت برنامه جدید به ما میگوید؟
در چنین شرایطی، داده آماری بهتنهایی پاسخ همه پرسشها را نمیدهد، اما میتواند بخشی از تصویر را روشن کند و در کنار مشاهده حرفهای، گفتوگو با کاربران، بازخوردها و سایر شواهد، مبنای تصمیم قرار گیرد. به این ترتیب، برنامهریزی از یک تصور کلی درباره نیاز جامعه به فرایندی برای شناخت دقیقتر جامعه و انتخاب آگاهانهتر میان گزینههای موجود تبدیل میشود.
همین منطق درباره فعالیتهایی مانند حمایت از کسبوکارهای کوچک یا برنامههای ترویج خواندن نیز صادق است. ارزش این فعالیتها در اصل موضوع محل بحث نیست؛ پرسش مدیریتی این است که کجا، برای چه گروهی، با چه مقیاسی و بر اساس چه نیازی، اجرای آنها میتواند بیشترین تناسب و اثربخشی را داشته باشد. دادههای محلی میتوانند کمک کنند این تصمیم از سطح یک برداشت کلی فراتر رود و با شرایط واقعی هر کتابخانه پیوند پیدا کند.
این نگاه، نقش آمار را از ثبت آنچه اتفاق افتاده به فهم اینکه چه باید اتفاق بیفتد نزدیک میکند. در مرحله برنامهریزی، داده میتواند به پرسشهایی درباره اولویتها، گروههای هدف، میزان نیاز، ظرفیت موجود و نحوه تخصیص منابع کمک کند. پس از اجرا نیز همین منطق ادامه پیدا میکند. دادهها میتوانند نشان دهند چه تعداد و چه گروههایی از خدمات استفاده کردهاند، میزان مشارکت چگونه بوده، آیا جامعه هدف پوشش داده شده است و چه تفاوتی میان آنچه انتظار میرفت و آنچه در عمل اتفاق افتاد وجود دارد. اگر این اطلاعات به تصمیمهای بعدی بازگردند، هر برنامه فقط یک فعالیت انجامشده نخواهد بود؛ بلکه میتواند منبعی برای یادگیری و بهبود برنامههای بعدی باشد.
اینجاست که حلقهای میان برنامهریزی، اجرا و ارزیابی شکل میگیرد. داده پیش از تصمیم، به شناخت کمک میکند؛ در زمان اجرا، امکان پایش فراهم میکند؛ و پس از اجرا، شواهدی برای ارزیابی و اصلاح تصمیمهای بعدی فراهم میآورد. در چنین چرخهای، آمار دیگر در انتهای فرایند و برای تهیه گزارش عملکرد ظاهر نمیشود؛ بلکه میتواند در بخشهای مختلف چرخه مدیریت حضور داشته باشد.
این موضوع با رویکرد نتیجهمحور نیز ارتباط مستقیم دارد. تفاوت است میان اینکه بدانیم یک کتابخانه چند برنامه برگزار کرده، چند ساعت فعالیت داشته یا چند نفر در برنامهها شرکت کردهاند، و اینکه بدانیم این فعالیتها برای چه کسانی انجام شده، تا چه اندازه به گروه هدف دسترسی پیدا کرده و چه نتیجهای به همراه داشته است. سنجش خروجیها همچنان ضروری است، اما برای مدیریت مؤثر کافی نیست. همانگونه که در ادبیات ارزیابی کتابخانههای عمومی مطرح شده، تحقق مأموریت کتابخانه را نمیتوان تنها با آمار ورودی و خروجی بهطور کامل نشان داد و توجه به تجربه کاربران و پیامدهای خدمات نیز اهمیت پیدا میکند.
از این منظر، آمار میتواند به شکلگیری یک چرخه مدیریت و برنامهریزی در کتابخانه کمک کند.

تصویر 1: چرخه یادگیری در کتابخانههای عمومی نسل چهارم
ارزش راهبردی این چرخه در آن است که تصمیمهای آینده فقط بر تجربه گذشته یا عادتهای اجرایی متکی نباشند، بلکه از آنچه در عمل اتفاق افتاده نیز یاد بگیرند. در اینجا، داده قرار نیست جای تجربه و قضاوت حرفهای کتابدار را بگیرد؛ قرار است در کنار آن، تصویری روشنتر از واقعیت فراهم کند.
البته این امر به کیفیت داده نیز وابسته است. داده ناقص، نامعتبر، دیرهنگام یا خارج از زمینه میتواند تصویری نادرست از وضعیت ارائه دهد. همچنین حتی یک داده صحیح نیز اگر بدون توجه به شرایط محلی و بدون در نظر گرفتن سایر شواهد تفسیر شود، ممکن است به تصمیم نامناسب منجر شود. بنابراین، دادهمحوری به معنای عددسالاری نیست؛ بلکه به معنای استفاده سنجیده از داده و سایر منابع شواهد برای کاهش عدماطمینان و افزایش کیفیت تصمیم است.
در نهایت، شاید بتوان مسئله را اینگونه خلاصه کرد: هدف از تولید و استفاده از داده، تولید عدد بیشتر نیست؛ هدف، تصمیم بهتر و در نهایت خدمت بهتر است. نظام آماری زمانی ارزش واقعی خود را در مدیریت کتابخانه نشان میدهد که خروجیهای آن بتوانند از مرحله ثبت و گزارش عبور کنند و وارد فرایند شناخت، تصمیمگیری، برنامهریزی، پایش، ارزیابی و یادگیری شوند.
در چنین نگاهی، کتابخانه دیگر آمار را فقط برای پاسخ دادن به این پرسش که چه کردهایم؟ به کار نمیگیرد؛ بلکه از آن برای نزدیک شدن به پرسشهای مهمتری استفاده میکند: چه نیازی وجود دارد؟، چه چیزی باید در اولویت باشد؟، برای چه کسانی باید اقدام کنیم؟، آیا آنچه انجام دادهایم نتیجه مورد انتظار را داشته است؟ و از این تجربه برای تصمیم بعدی چه میآموزیم؟
اما پاسخ دادن به این پرسشها یک پیشنیاز مهم دارد: نظام آماری باید بتواند اطلاعاتی تولید کند که واقعاً برای این نوع تصمیمگیریها معنا و کاربرد داشته باشد. اگر مأموریت کتابخانه تغییر کرده، اگر خدمات متنوعتر شدهاند و اگر از داده انتظار میرود در شناخت نیاز، برنامهریزی، ارزیابی و سنجش نتایج نقش ایفا کند، طبیعی است که پرسش بعدی دیگر درباره اهمیت آمار نباشد؛ بلکه درباره خودِ آنچه اندازهگیری میکنیم باشد.
یعنی باید بپرسیم: آیا آنچه امروز اندازه میگیریم، همان چیزهایی است که برای تصمیمگیری درباره کتابخانه امروز به آن نیاز داریم؟ آیا میان آنچه برای کتابخانه مهم است و آنچه نظام آماری مشاهده و ثبت میکند، همخوانی کافی وجود دارد؟ و اگر بخشی از واقعیت جدید کتابخانه در دادههای موجود دیده نمیشود، چگونه باید آن را به حوزه سنجش وارد کرد؟
این همان نقطهای است که بازاندیشی در شاخصها و حرکت به سوی نظام آماری متناسب با کتابخانه عمومی نسل چهارم از اهمیت ویژهای برخوردار میشود.
منابع
.International Federation of Library Associations and Institutions (IFLA), & UNESCO. (2022). The IFLA-UNESCO Public Library Manifesto 2022. IFLA
.Nelson, E. (2007). Library statistics and the HAPLR index. Library Administration & Management, 21(1) , 9–21
