سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۱:۵۱

جایی که یک پدر، پسرش را در کتاب‌ها جاودانه کرد

اینجا یک پدر، پسرش را در کتاب‌ها جاودانه کرد

بعضی وقت‌ها برای دیدن یک کتابخانه باید از میان کتاب‌ها عبور کرد؛ اما بعضی کتابخانه‌ها را باید از میان خاطره‌ها خواند، کتابخانه شهید مطلب شفیعی از همین جنس است.

به گزارش روابط عمومی اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی استان یزد، مدیرکل کتابخانه‌های عمومی استان یزد هر ماه به‌صورت سرزده از کتابخانه‌های عمومی مناطق مختلف یزد بازدید می‌کند. روز سی‌ام شهریورماه، قرعه به نام کتابخانه شهید مطلب شفیعی افتاد،  وقتی وارد این کتابخانه شدم، قفسه‌ها و کتاب‌ها تنها چیزی نبودند که به چشم می‌آمدند. پشت هر قفسه، پشت هر جلد کتاب و در سکوت هر راهرو، قصه مردی بود که سال‌ها پیش، برای ماندگار کردن نام فرزند شهیدش، تصمیمی گرفت که امروز خودش به یک روایت ماندگار تبدیل شده است.

روایت یک پدر، پدری که نمی‌خواست نام پسرش با گذر سال‌ها فقط در قاب یک عکس، سنگ یک مزار یا چند صفحه از دفتر خاطرات خانواده باقی بماند. می‌خواست نامش زندگی کند و چه جایی برای زندگی کردن یک نام، بهتر از کتابخانه؟ کتاب، خودش حافظه آدم‌هاست. هر کتاب، چیزی را از فراموشی نجات می‌دهد. اندیشه‌ای را، خاطره‌ای را، نامی را، انسانی را. شاید پدر شهید هم به همین راز ساده پی برده بود می‌خواست مطلب شفیعی بماند؛ نه فقط در خاطر خانواده، که در زندگی مردم.

پس کتابخانه ساختکتابخانه‌ای که شاید از نظر اندازه، بنایی بزرگ نبود؛ اما پشت آن، دلی بزرگ ایستاده بود. آن‌قدر بزرگ که این حرکت فرهنگی، از یک محله در یزد فراتر رفت و مورد توجه رهبر شهید انقلاب قرار گرفت و اینجا همان جایی است که آدم می‌فهمد اندازه یک کار را نباید با متر و مصالح سنجید. گاهی یک ساختمان کوچک، به اندازه یک آرمان بزرگ است در روایت این کتابخانه، یک نکته بیش از همه در ذهنم ماند: پدر شهید می‌خواست نام فرزندش بماند.

چه خواسته ساده‌ای! پدری که فرزندش را از دست داده، چه چیزی بیشتر از این می‌خواهد که نام او فراموش نشود؟ اما او برای این خواسته، فقط آه نکشید؛ فقط خاطره نگفت فقط به قاب عکس نگاه نکرد، دست به کار شد و حاصل کارش، جایی شد که کودکی می‌تواند وارد آن شود، کتابی بردارد، گوشه‌ای بنشیند و آینده‌اش را بخواند. اینجا شاید زیباترین اتفاق قصه همین باشد: شهیدی که روزی برای دفاع از وطن از میان ما رفت، امروز از طریق کتابخانه‌ای که پدرش برای ماندگاری نام او بنا کرد، با نسل‌های آینده حرف می‌زند. زبان این گفت‌وگو هم کتاب است.

یادم می آید برادر شهید، در سوگ پدر، تصویری ساخته بود که به نظرم خودش یک کتاب کامل است گفته بود هنگام غسل پدر، او را مانند کتابی دیده که صفحه‌هایش بسته شده است؛ کتابی که خودش هنوز بسیاری از صفحاتش را نخوانده بود. چه تشبیه عجیبی! آدم‌ها واقعاً شبیه کتاب‌اند. هر پدر، کتابی است که فرزندانش سال‌ها کنار او زندگی می‌کنند، اما هیچ‌وقت همه صفحاتش را نمی‌خوانند. بعضی صفحه‌ها را فقط خدا می‌داند. صفحه رنج‌ها. صفحه دلتنگی‌ها. و صفحه‌ای که پدر، برای فرزند شهیدش نوشته است: نمی‌گذارم نامت فراموش شود.

حالا پدر رفته است. صفحه‌های کتاب او بسته شده‌اند. اما یک نسخه دیگر از آن کتاب، هنوز در اینجا باز است. نامش: کتابخانه شهید مطلب شفیعی؛  وقتی از میان قفسه‌های کتابخانه عبور می‌کنم، به این فکر می‌کنم که شاید هیچ‌کدام از کودکانی که امروز اینجا کتاب می‌خوانند، ندانند پشت این ساختمان چه داستانی پنهان است. شاید ندانند پیرمردی سال‌ها پیش، داغ فرزندش را به یک نیت خیر گره زد. شاید ندانند اینجا فقط یک کتابخانه نیست.

اینجا حاصل یک «نذر» است؛ نذر ماندگاری یک نام و چه زیبا که این نذر، به جای آنکه در سکوت یک خانه بماند، به دست کودکان و نوجوانان شهر رسیده است. هر بار که کتابی از قفسه برداشته می‌شود، انگار یک صفحه از آن نیت قدیمی دوباره خوانده می‌شود. هر بار که کودکی چیزی یاد می‌گیرد، شاید گوشه‌ای از آرزوی آن پدر دوباره زنده می‌شود و هر بار که نام شهید شفیعی بر زبان می‌آید، آن پدر به آرزویش نزدیک‌تر می‌شود. شاید ماندگاری همین باشد اینکه چیزی بسازی که بعد از رفتنت، دیگران از آن استفاده کنند اینکه دستت از دنیا کوتاه شود، اما دست دیگری به کتابی برسد که تو برایش فراهم کرده‌ای اینکه خودت نباشی، اما اثرت هنوز چراغی روشن کند.

پدر شهید شفیعی، برای ماندگاری پسرش کتابخانه ساختامروز هم پسر مانده است، هم پدر، یکی در نام شهید؛ دیگری در بنایی که به نام او ساخت و شاید زیباتر از همه این باشد که هر دو، در جایی مانده‌اند که مأموریتش مبارزه با فراموشی است: کتابخانه.

از کتابخانه که بیرون می‌آمدم، دیگر به ساختمان نگاه نمی‌کردم به یک پدر فکر می‌کردم به پدری که خواست نام پسرش بماند و برای ماندن، دیوار ساخت؛ اما خدا به دیوارهایش جان داد و درونش کتاب گذاشت و کودک نشاند. به این فکر می‌کردم که بعضی آدم‌ها بعد از رفتنشان، یک خانه، یک زمین، یک ساختمان یا یک نام از خودشان باقی می‌گذارند. اما بعضی‌ها چیزی بزرگ‌تر از این‌ها...