به گزارش روابط عمومی ادارهکل کتابخانههای عمومی خراسان رضوی، همزمان با سالروز بازگشت آزادگان سرافراز به میهن اسلامی، محفل ادبی «شکوه خراسان» با هدف پاسداشت حماسه ایثار و مقاومت آزادگان هشت سال دفاع مقدس، به همت کتابخانه عمومی شهید نواب صفوی شهرستان مشهد برگزار شد.
این محفل با هدف پاسداشت ایثار، مقاومت و خاطرات ماندگار آزادگان هشت سال دفاع مقدس و با رویکرد گرامیداشت ادبیات پایداری برگزار شد. در این آیین ادبی، جلوههایی از فرهنگ ایثار و فداکاری رزمندگان و آزادگان سرافراز در قالب شعر و ادبیات بازتاب یافت و حاضران با یادآوری رشادتها و صبوریهای آزادگان، بر ضرورت انتقال این میراث ارزشمند به نسلهای آینده تأکید کردند.
برگزاری این برنامه فرهنگی و ادبی، گامی در مسیر ترویج فرهنگ ایثار و مقاومت و تقویت نقش کتابخانههای عمومی در پاسداشت سرمایههای فرهنگی و تاریخی کشور به شمار میرود.
غلامرضا غلامپور دهسرخی (آزاده)
مردان عاشق مثل سروی ایستادند
بر شا نه میهن به عزت سر نهادند
دیدم به چشم خویشتن گل خنده می کرد
از عطر خود یک شهر را آکنده می کرد
دیدم که گل، پیغام درد و آه دارد
در چهره اش رنج وغمی جانکاه دارد
از ناله او باغبان هم گریه می کرد
اندوه او را آسمان هم گریه می کرد
دیدم رها گل را که از بند خزان بود
آرام در آغوش گرم باغبان بود
دیدم ملاقات گل و عشق و صفا را
عهد و وفا با باغبان، مرد خدا را
دیدم که گل از باغبان تقدیر می کرد
آوای او در هر دلی تاثیر می کرد
مردان عاشق راست قامت سایه افکن
پیچیده عطر عاشقی در باغ میهن
جشن گل و جشن هزاران بود آن روز
یعنی بهاران در بهاران بود آن روز
*****************************
محمد جواد غفورزاده شفق
تو را با عشق عهدی از ازل بود
فراقت، حُکم ذات لم یزل بود
تو، تا در انجمن بودی شکوهی
رواجِ " سرمه در چشم غزل" بود
اگر گردون گره میزد به کارت
به عزت طی شد آخر روزگارت
شدی مداح سلطان خراسان
غلامی رضا شد افتخارت
روزی که به جمع رفتگان پیوستی
با نام" رضا " دفتر خود را بستی
ای سرو بلند " پنجه بر پیشانی"
تا جوهر شعر توست، باقی هستی
وارسته و باشکوه و فرهیخته بود
ذوق و هنرش، با ادب آمیخته بود
زیبایی شعر او، دل از دستم برد
در چشم غزل سرمه مگر ریخته بود
*******************************
رضا رستم زاده
مردی که طرح روشن شعر وجود بود
خورشید در نگاه نجیب اش کبود بود
آن پرنیان عاطفه آن مرد بی بدیل
در قتلگاه خویش به کشف و شهود بود
آن پاره های قلب که از چشم او چکید
خونابه های زخم به نام سرود بود
(مردی که با شنیدن یک آه می شکست)
عمری به شهر سنگ به گفت و شنود بود
در ذهن شب پرست کلاغان بد خبر
آن مهر محض شهره به آن چه نبود بود
عالی جناب شعر معاصر، شکوه عشق
خاری به چشم مرد مکانی حسود بود
هر واژه نیز تا که به خورشید پر کشد
در پیشگاه شعر تو اهل سجود بود
ای آفتاب عاطفه در فصل زمهریر
این ناگهان غروب و پریدن چه زود بود