به گزارش روابط عمومی ادارهکل کتابخانههای عمومی استان خراسان شمالی، میان هیاهوی دنیای دیجیتال و بازیهای گوشی، در گوشهای از کتابخانه عمومی اندیشه در شهر شیروان، دستهای کوچکی با دقت و وسواس، کتابهای جابهجا شده را به آغوش قفسهها باز میگردانند. اینجا، باران خسروی؛ دانشآموز کلاس چهارم، دیگر تنها یک امانتگیرنده کتاب نیست؛ او حالا یار کوچک کتابدار است که با قامتی کوتاه اما همتی بلند، بخشی از هویت کتابخانه را رقم میزند.
دنیایی که از پشت قفسهها آغاز شد
باران با یادآوری اولین روزهای حضورش در کتابخانه، از حس شگفتیاش میگوید: یادم هست وقتی برای اولین بار وارد کتابخانه اندیشه شدم، احساس کردم وارد یک دنیای بزرگ و پر از داستان شدهام. دلم میخواست همه کتابها را نگاه کنم. از همان روز فهمیدم کتابخانه فقط یک جای ساکت نیست، بلکه جایی است که میتوان در آن ماجراجویی کرد.
همین ذوق کودکانه، خیلی زود او را از صندلی سالن مطالعه به پشت میز خدمت و میان قفسهها کشاند تا در کنار کتابداران، سهمی در نظم بخشیدن به این دنیای کاغذی داشته باشد.
کتابدار کوچک و لذت گرهگشایی از کار دیگران
او که حالا با مهارت، کتابها را در دستههای مشخص ساماندهی میکند، درباره حس مسئولیتپذیریاش میگوید: وقتی کتابها را سر جایشان میگذارم، حس میکنم کار خیلی مهمی انجام میدهم. به این فکر میکنم که شاید یک نفر دنبال همین کتاب باشد و اگر من آن را درست سر جایش بگذارم، او سریعتر به مقصودش میرسد. این حس کمک کردن به دیگران، از هر چیزی برایم شیرینتر است.
باران با لبخندی ادامه میدهد: گاهی موقع مرتب کردن قفسهها، چشمم به یک کتاب جدید میافتد و با خودم میگویم: وای! این همان کتابی است که باید بخوانم! کتابخانه برای من هم کار است و هم کشف دنیاهای تازه.
کتابخانه؛ مدرسهای برای یادگیری الفبای زندگی
از نگاه این عضو فعال، کتابخانه فراتر از یک مخزن کتاب، یک مدرسه مهارتی است. او معتقد است در این فضا، نظم، احترام به اموال عمومی و نحوه تعامل با آدمهای مختلف را آموخته است. باران که اخیراً شیفته مجموعه «قصههای خوب برای بچههای خوب» شده، معتقد است کتابخوانی ذهن او را بزرگتر کرده است: وقتی کتاب میخوانم، انگار پنجرهای رو به یک شهر جدید باز میشود. شخصیتها را در ذهنم تصور میکنم و حتی گاهی برایشان نقشهای جدید میسازم. این خیالپردازیها به من کمک میکند تا بهتر یاد بگیرم و بهتر فکر کنم.
دعوتی صمیمی برای کشف دنیای اندیشه
یار کوچک کتابدار خطاب به همسالانش که شاید هنوز طعم شیرین حضور در کتابخانه را نچشیدهاند، پیامی صمیمی دارد: حتماً یک بار امتحان کنید! شاید فکر کنید اینجا فقط برای درس خواندن است، اما وقتی بیایید میبینید که کتابخانه پر از بازی، داستان و دوستان جدید است. من آنقدر اینجا را دوست دارم که حتی از مرتب کردن کتابها هم لذت میبرم.
آرزوهایی در میان صفحات کتاب
وقتی از آینده و شغل رویاییاش میپرسیم، نگاهش را به قفسههایی میدوزد که حالا مثل کف دستش آنها را میشناسد: شاید وقتی بزرگ شدم، واقعاً یک کتابدار شوم. دوست دارم برای بچهها کتاب معرفی کنم، برایشان قصه بخوانم و کمک کنم آنها هم مثل من عاشق این فضا شوند. فرقی نمیکند چکاره شوم، اما میدانم که هیچوقت از کتابها جدا نمیشوم.
روایت باران، روایت رویش نسلی است که کتابخانه را خانه دوم خود میداند. حضور چنین اعضایی در کتابخانههای عمومی خراسان شمالی، گواهی بر این حقیقت است که اگر بستر مناسب فراهم شود، کودکان نه تنها مصرفکننده فرهنگ، بلکه خود تولیدکننده و نگاهبان این میراث ارزشمند خواهند بود.


