شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۳

روایت کتابدار اسفراینی از یک اتفاق متفاوت در روز اربعین؛

وقتی یک جمله روی دست کودک، پاسخ دل یک مادر شد

خراسان شمالی - کراپ‌شده

معصومه ابراهیمی؛ کتابدار کتابخانه عمومی شیخ شکرانی روستای زرق‌آباد در شهرستان اسفراین که در موکب اداره کتابخانه‌های عمومی این شهرستان در مسیر پیاده‌روی جاماندگان اربعین حضور داشت، خاطره‌ای را از دیداری به‌یادماندنی و اتفاقی که در تداوم حال‌وهوای اربعین برای یک مادر دل‌شکسته رقم خورد، روایت کرده است.

به گزارش روابط عمومی اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی استان خراسان شمالی، آنچه در پی می‌آید روایت کتابدار شهرستان اسفراین از ماجرای این روز است؛ روایتی از گرمای ظهر اربعین، سایه‌سار پارک ملت و جمله‌ای که روی دست یک کودک کوچک، پاسخ روشنی برای دل مادری چشم‌به‌راه شد.

امروز، پس از پایان مراسم جاماندگان اربعین، همراه چند کودک که همراهم بودند، قصد بازگشت به روستا را داشتیم؛ اما شدت گرمای هوا و اصرار بچه‌ها باعث شد راهی پارک ملت در خیابان طالقانی شویم. انگار خاطره خوبی از سایه‌سار خنک این پارک داشتند. کودکان با شوق وارد پارک شدند و مشغول بازی شدند. من نیز چند لحظه‌ای روی نیمکتی نشستم تا اخبار فعالیت‌های امروز را ارسال کنم. در همان حال، صدای خنده و شادی بچه‌ها از یک سو و آواز پرندگان از سوی دیگر، که گویی میان شاخه‌های درختان مشغول بازی بودند، حس خوشایندی در وجودم ایجاد کرده بود.

به نیت دیدن لبخند پرندگان سرم را بالا بردم؛ شاید می‌توانستم شادی‌شان را در میان شاخه‌ها پیدا کنم. چشمم به برگ‌های سرو بلند و سر به فلک کشیده افتاد؛ برگ‌هایی که با وزش باد، پشت روشن و سبزشان برق می‌زد. ناگهان دلم خواست روی این برگ‌ها دل‌نوشته‌ای بنویسم. بی‌اختیار چند برگ چیدم و به گوشه‌ای دیگر از پارک، کنار نیمکتی کوچک، رفتم. ماژیک‌هایم را از کیف بیرون آوردم و بچه‌ها را صدا زدم. منظورم کودکان خودمان بود؛ اما پیش از آن‌ها، پسربچه‌ای تپل با عجله خودش را به میز رساند، سلام کرد و پرسید: من را هم صدا کردید؟

لبخند زدم و گفتم: دوست داری تو هم در این کار شریک باشی؟

پسرک با شوق کنار ما نشست و مشغول نوشتن روی برگ‌ها شد. در همان لحظه، دست‌های تپل و دوست‌داشتنی‌اش توجهم را جلب کرد. روی دستش جمله‌ای درباره کربلا نوشتم. پس از آن، ناگهان از کنارمان رفت و دیگر او را ندیدم.

چند دقیقه بعد، ما نیز آماده حرکت شدیم؛ قرار بود برای کمک در آماده‌سازی ناهار ظهر، خودمان را به مسجد صاحب‌الزمان (عج) روستایمان برسانیم. سوار خودرو شدیم که صدایی زیباتر از خنده کودکان و آواز پرندگان توجهم را به خود جلب کرد؛ صدایی کودکانه و دلنشین که می‌گفت: خاله‌خانم! خاله‌خانم! صبر کنید، صبر کنید!

سرم را از شیشه خودرو بیرون بردم. پسربچه‌ای خردسال را دیدم که کفش‌هایش را هم جابه‌جا پوشیده بود. با عجله به سمت من آمد و با حالتی بغض‌آلود گفت: خاله، بنویس!

گفتم: چه چیزی بنویسم؟

کودک که به خوبی نمی‌توانست صحبت کند، دوباره گفت: بنیس!

مادرش که همراه او بود، توضیح داد: پسرم می‌گوید بنویس. می‌خواهد روی دستش بنویسید.

از ماشین پیاده شدم و روی هر دو دست کوچک او نوشتم. در همین هنگام، مادرش رسید و گفت: خانم، می‌خواهم چیزی به شما بگویم.

با توجه به عجله‌ای که داشتیم، گفتم: حتماً، فقط اگر ممکن است کمی زودتر بفرمایید. گوش می‌دهم.

او گفت: ما تصمیم داشتیم برای چهلم امام حسین (ع) به مشهد برویم، اما قسمت نشد. بعد تصمیم گرفتیم همراه کاروانی پیاده‌روی کنیم، ولی باز هم کاری پیش آمد و موفق نشدیم. از ناراحتی به پارک آمدم تا در خلوت خودم گریه کنم و به امام حسین (ع) بگویم: آقا، توجهی به من داشته باشید...

چشمانش پر از اشک شده بود. ادامه داد: در همین حال‌وهوا بودم که پسر بزرگم آمد. وقتی نوشته روی دستش را دیدم، احساس کردم امام حسین (ع) صدای دلم را شنیده است. از خوشحالی، پسر کوچکم را فرستادم تا او هم از شما بخواهد روی دست‌هایش چیزی بنویسید. وقتی دیدم در حال حرکت هستید، با عجله خودش را به شما رساند.

سپس با بغضی که دیگر توان پنهان کردنش را نداشت، گفت: پسرم نمی‌توانست خوب صحبت کند؛ اما امروز شما را خاله‌خانم صدا زد. او تا امروز نتوانسته بود این کلمات را به زبان بیاورد. باور کنید وقتی دیدم روی دستش برای کربلا نوشته‌اید، احساس کردم امام حسین (ع) جواب دلم را داده است.

اشک‌هایش جاری شد و در حالی که گریه می‌کرد، گفت: امروز فهمیدم خدا و امام حسین (ع) فقط در کربلا، حرم امام رضا (ع) و مکان‌های مقدس نیستند؛ گاهی می‌توانند در همین پارک هم کنار ما باشند؛ فقط کافی است ایمان داشته باشیم و از صمیم قلب بخواهیم.

بعد با مهربانی گفت: خدا خیرتان بدهد. اگر این اتفاق برایم نمی‌افتاد، شاید احساس می‌کردم از در خانه اهل‌بیت (ع) رانده شده‌ام؛ اما امروز فهمیدم که نه، هنوز صدایم شنیده می‌شود...

من همچنان غرق صحبت‌های او بودم که با لبخندی آمیخته به اشک گفت: بروید؛ دیرتان شده است.

آن روز، در میان هیاهوی پارک، خنده کودکان، آواز پرندگان و برگ‌های سبز سرو، فهمیدم گاهی یک جمله ساده روی دست یک کودک می‌تواند برای مادری خسته و دل‌شکسته، نشانه‌ای از امید و پاسخی از سوی خداوند باشد. گاهی باید باور کنیم که لطف خدا و نگاه اهل‌بیت (ع) می‌تواند در ساده‌ترین لحظه‌های زندگی، درست در جایی که انتظارش را نداریم، به سراغمان بیاید.