به گزارش ادارهکل روابط عمومی و امور بینالملل نهاد کتابخانههای عمومی کشور، امروز تهران، کتابی گشوده بود؛ کتابی که نویسندهاش مردم بودند و مرکبش، اشک.
از نخستین ساعات روز دوشنبه، پایتخت بوی حماسه میداد. خیابانها، آرامآرام زیر گامهای مردمی پر میشد که از دورترین نقطههای ایران آمده بودند؛ نه برای تماشای یک مراسم، بلکه برای آنکه سهم خود را از بدرقه رهبر شهید و فرماندهان شهید انقلاب اسلامی ادا کنند. امروز، هیچکس فقط یک شهروند نبود؛ هرکس، راوی فصلی از حافظه این سرزمین بود.
تهران، دیگر یک شهر نبود؛ کتابخانهای زنده بود که میلیونها روایت در آن نفس میکشید. خیابانهایش قفسههایی بودند که نه کتاب، بلکه انسانها را در خود جای داده بودند؛ انسانهایی که هر کدام، داستانی از عشق، ایستادگی و وفاداری را با خود حمل میکردند. کتابهایی که ورق نمیخوردند؛ راه میرفتند، اشک میریختند، شعار میدادند و با حضورشان، صفحهای تازه بر تاریخ ایران مینوشتند.
از فراز آسمان، تهران دیگر خیابان و میدان نبود؛ دریایی بود از انسان. خودرو حامل پیکرهای مطهر شهدا، آرام در میان موج بیپایان جمعیت پیش میرفت؛ گویی نه بر روی زمین، که بر دوش ارادت یک ملت حرکت میکرد. هرچه کاروان تشییع پیشتر میرفت، امواج جمعیت نیز همنفس با آن پیش میآمدند؛ موجی که آغاز و پایانش در قاب هیچ دوربینی نمیگنجید.

پرچمهای سهرنگ ایران، همچون نشانهایی میان صفحات این کتاب عظیم، بر فراز دستان مردم موج میزدند و در کنار آنها، پرچمهای سرخ، چون شعلههایی افروخته، تا دوردست امتداد یافته بودند؛ گویی هر پرچم، عهدی بود برای ادامه راه شهیدان و انتقام خون سرخ انسانهایی کخ در این وادی بیگناه کشته شدند.
در میان این پرچمها، قابهایی از تصویر رهبر شهید ایران نیز بر فراز دستها بالا رفته بود؛ قابهایی که با گل آراسته شده بودند و گاه رو به آسمان گرفته میشدند؛ انگار مردم میخواستند تصویر محبوب خود را به وسعت آسمان بسپارند. انگشتهایی که به افق اشاره میکرد، تنها یک حرکت نبود؛ نشانی بود از راهی که به پایان نرسیده است.

در آن دریای بیکران انسان، هر چهره روایتی مستقل بود. زن و مرد کهنسالی که عصایشان از سالهای عمرشان خبر میداد، اما دلشان جوانتر از همه میتپید؛ مادری که اشکهایش را پشت لبخند برای فرزندش پنهان کرده بود؛ نوجوانی که پرچم ایران را چون امانتی بر دوش گرفته بود و کودکانی که هنوز معنای کامل تشییع را نمیدانستند، اما در آغوش پدر و مادر یا در کالسکههای کوچک خود، همراه این حماسه بودند.
شاید ماندگارترین تصویر این روز، همان نگاه معصوم کودکی بود که در میان خیل عزاداران، آرام به اطراف مینگریست و تصویر رهبر شهید پشت سرش قرار داشت. او هنوز واژههای تاریخ را نمیشناخت، اما خود، بخشی از تاریخ شده بود. روزی این کودک، این روز را از عکسها و روایتها خواهد شناخت؛ همانگونه که نسلهای پیشین، روزهای بزرگ این سرزمین را از کتابها خواندهاند.

در میان آن خروش میلیونی، گاهی هیچ شعاری شنیده نمیشد؛ فقط سکوت بود و صدای گریههایی که بیاجازه بر گونهها جاری میشد. آن سکوت، از هزار خطابه رساتر بود. گویی میلیونها دل، همزمان یک جمله را زمزمه میکردند؛ جملهای که زبان از گفتنش قاصر بود و تنها اشک، توان روایتش را داشت.
«خدانگهدار آقای شهید ایران»
خورشید، بیرحمانه بر شانههای شهر میتابید؛ اما هیچکس از گرما نمیگفت. عشق، سایهای گسترده بود که خستگی را از یاد میبرد. مردم، ساعتها همقدم با کاروان تشییع حرکت کردند نه برای آنکه دیده شوند، بلکه برای آنکه بگویند بعضی بدرقهها، تنها با حضور معنا پیدا میکند.
اگر کتابخانهها حافظه مکتوب ملتها هستند، امروز تهران، حافظه زنده ایران بود. هر قاب این تشییع، صفحهای از کتابی بود که نویسندهاش مردم بودند؛ از دریای بیپایان پرچمهای سرخ و سهرنگ، تا نگاه کودکانی که هنوز خواندن و نوشتن نمیدانستند، اما نخستین صفحه از حافظه تاریخی زندگیشان در همین روز رقم خورد.

سالها بعد، پژوهشگران اسناد را خواهند خواند، خبرنگاران از آمار خواهند نوشت و عکاسان، قابهای این روز را به نمایش خواهند گذاشت؛ قابهایی از رودخانهای که از انسان شکل گرفته بود، از پرچمهایی که تا افق امتداد داشت، از تصویرهایی که بر فراز دستها برافراشته بودند و از اشکهایی که بیصدا بر گونهها جاری میشد. اما حقیقت این تشییع، در هیچ عدد و تصویری خلاصه نخواهد شد. حقیقت، در دل میلیونها انسانی باقی خواهد ماند که آن روز، شانهبهشانه هم ایستادند و با حضورشان، صفحهای دیگر بر تاریخ این سرزمین افزودند.
شاید رسالت کتابخانهها نیز چیزی جز پاسداری از همین روایتها نباشد؛ روایتهایی که پیش از آنکه بر کاغذ بنشینند، در جان مردم متولد میشوند، در خیابانها قد میکشند و سپس، برای آیندگان، به حافظه مکتوب یک ملت تبدیل میشوند.
امروز، یک ایران، در قلب تهران گریست؛ اما این اشکها، پایان یک روایت نبود. این اشکها، جوهری شد برای نگارش فصلی دیگر از کتاب وفاداری ملت ایران؛ کتابی که نویسنده آن مردماند، صفحاتش خیابانهای این سرزمین است و هیچگاه به آخرین صفحه نخواهد رسید.