سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۵

روایتی از یک نجات و یک دیدار غیرمنتظره پس از سه دهه؛

«موهایی روی آب»؛ خاطره‌ای که پس از ۳۰ سال در کتابخانه کامل شد

خراسان شمالی - کراپ‌شده

ناهید احسان در روایتی تأثیرگذار، از نجات دو کودک در تفرجگاه باباامان در سال‌های دور و آشکارشدن هویت آن‌ها پس از ۳۰ سال در جمعی فرهنگی در کتابخانه‌ی مرکزی گفت؛ ماجرایی که نشان می‌دهد برخی کارهای خیر، هرچند بی‌صدا و بی‌تشکر، سرانجام راه خود را به زندگی انسان بازمی‌یابند.

به گزارش روابط‌عمومی اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی استان خراسان‌شمالی، ناهید احسان در جمعی فرهنگی در کتابخانه‌ی مرکزی آیت‌الله مهمان‌نواز بجنورد، خاطره‌ای شنیدنی و تأمل‌برانگیز از سال‌های دور روایت کرد؛ خاطره‌ای که از یک نجات در تفرجگاه باباامان آغاز شد و پس از سه دهه، در فضایی فرهنگی و ادبی به شکلی غیرمنتظره تکمیل شد.

او در ابتدای روایت خود، باباامان را نه فقط یک تفرجگاه، بلکه بخشی زنده از خاطرات زندگی‌اش توصیف کرد؛ مکانی که آب چشمه از دل کوه می‌جوشید و پله‌پله از استخری به استخری دیگر می‌ریخت و میان استخرها، پلی باریک کشیده شده بود که صدای عبور آب از زیر آن، با سایه‌ی خنک چنارهای کهنسال درهم می‌آمیخت.

به گفته‌ی وی، در یکی از روزها که خانواده‌اش کنار استخر نشسته و مشغول نوشیدن چای بودند و کودکان در همان نزدیکی بازی می‌کردند، ناگهان آرامش فضا با فریاد دختری به نام آزاده برهم خورد. او هراسان به سوی پدرش دوید و خبر داد که چند کودک در استخر در حال غرق‌شدن هستند.

ناهید احسان ادامه داد: همسرم بی‌درنگ خود را به کنار استخر رساند. بر سطح آب در نگاه اول چیزی دیده نمی‌شد، جز توده‌ای از مو که روی آب پخش شده بود. او آرام روی یک زانو نشست، موها را گرفت و به‌آهستگی بالا کشید. لحظه‌ای بعد، صورت دختری از آب بیرون آمد و سپس دست کوچک دیگری نمایان شد. دو دختر بودند که محکم دست یکدیگر را گرفته بودند؛ چنان به هم چسبیده که گویی امیدشان در همان پیوند کوچک خلاصه شده بود.

وی با بیان اینکه یکی از دخترها کوچک‌تر بود و به‌طور کامل زیر آب قرار داشت، افزود: آن لحظه زمان برای همه‌ی ما کند شده بود. فقط صدای نفس‌ها و چکه‌های آب شنیده می‌شد. آزاده که دقایقی قبل از ترس می‌لرزید، حالا می‌خندید؛ نه از سر بازیگوشی، بلکه از سبک‌شدن و آرامش، از اینکه فهمیده بود همان یک فریاد می‌تواند مرز میان بودن و نبودن باشد.

او گفت: خانواده‌ی دخترها با اضطراب خود را به محل رساندند، کودکان را در آغوش گرفتند و برای خشک‌کردن و آرام‌کردنشان از آنجا دور شدند. ما در سکوت و ناباوری همان‌جا مانده بودیم؛ هم شوکه، هم خوشحال. در همان لحظات، پسرم آرام گفت: یادشون رفت تشکر کنن... و من در پاسخ گفتم: حواسشون پرت بود. همین که زنده‌ان، کافیه. شما کار بزرگی کردید... اجرتون با خدا.

این روایت اما سال‌ها بعد، در کتابخانه‌ی مرکزی، ادامه‌ای شگفت‌انگیز پیدا کرد. ناهید احسان توضیح داد که در جمعی از نویسندگان و شاعران، از حاضران خواسته شد چشمان خود را ببندند، به موسیقی گوش دهند و هر آنچه به ذهنشان می‌رسد، بیان کنند. او نیز بی‌آنکه از پیش تصمیمی داشته باشد، همین خاطره را تعریف کرد؛ از باباامان، آب پلکانی و موهایی که روی آب پخش شده بود.

وی افزود: هنوز سخنانم به پایان نرسیده بود که یکی از حاضران، خانم طیبی، با شگفتی گفت: «آن بچه‌ها خاله‌های من بودند.» ابتدا باور این موضوع دشوار بود، اما او توضیح داد که خاله‌هایش همیشه می‌گفتند در کودکی، زن و شوهری آن‌ها را از غرق‌شدن نجات داده‌اند، بی‌آنکه هرگز بدانند آن زوج چه کسانی بوده‌اند.

این دیدار و آشکارشدن هویت دو کودک نجات‌یافته، پس از ۳۰ سال، برای راوی این خاطره معنایی عمیق و ماندگار داشت. او در پایان تأکید کرد: برخی کارها، حتی اگر در همان لحظه دیده نشوند یا پاسخی نگیرند، سرانجام راه خود را به زندگی انسان بازمی‌گردانند و در زمانی دیگر، معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند.

این روایت، نمونه‌ای از پیوند عاطفه، مسئولیت‌پذیری و تأثیر ماندگار عمل خیر در زندگی انسان‌هاست؛ روایتی که در بستر یک محفل فرهنگی در کتابخانه بازگو شد و نشان داد کتابخانه‌ها تنها محل کتاب‌خواندن نیستند، بلکه فضایی برای زنده‌شدن خاطره‌ها، روایت تجربه‌های انسانی و پیوند دل‌ها نیز به‌شمار می‌آیند.