سه‌شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۳:۵۰

به همت محفل ادبی دکتر معین اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی گیلان؛

«عصر شعر آموزگار» در کتابخانه مرکزی رشت برگزار شد

عصر شعر آموزگار

همزمان با هفته معلم، «عصر شعر آموزگار»، به همت محفل ادبی دکتر معین اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی استان گیلان و با حضور سرپرست اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی گیلان، مدیرکل آموزش و پرورش استان و جمعی از شعرای مطرح در کتابخانه مرکزی رشت، برگزار ‌شد.

به گزارش روابط عمومی اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی استان گیلان، همزمان با هفته معلم، «عصر شعر آموزگار» به همت محفل ادبی دکتر معین اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی استان گیلان، با حضور محمود محمدی؛ سرپرست اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی استان گیلان، نرگس دستیار؛ مدیرکل آموزش و پرورش گیلان، بهرام مژدهی؛ دبیر محفل ادبی دکتر معین استان و جمعی از شعرای مطرح در کتابخانه مرکزی رشت، برگزار ‌شد.

«عصر شعر آموزگار» در کتابخانه مرکزی رشت برگزار شد

شعرخوانی شعرای آئینی استان گیلان به شرح ذیل می باشد:

تقدیم به پسران مینابی ما

پسرم مردی شده واسه خودش، آقا شده

روزای نبودن باباش، مث بابا شده

می‌پره توو بغلم سر می‌ذاره روو دامنم

میگه: «بابایی نباشه مرد این خونه منم»

قربون قدّ و بالاش، خودش میره تا مدرسه

دستای کوچیکشم داره به تخته می‌رسه

نمیره تا آیت‌الکرسی براش فوت بکنم

انقده ببوسمش لپاشو شا(ه) توت بکنم

صب به صب بهش میگم مامان جونم دیر نکنی!

یهو سرگرم نشی یه جا نری گیر نکنی!

وقتی پای اتو کردن لباساش می‌شینم

توو دلم می‌گم که: «توو رخت دومادیش ببینم»

روی بوم مدرسه، گنجشکک اشی مشی

برو تا بعد خدا تو هم مواظبش باشی

پسرم مهربونه، بری برات دون می‌پاشه

لقمشو وا می‌کنه گردو و ریحون می‌پاشه

انقده مهربونه، به مورچه‌ها غذا میده

عیدیای خودشو عیدی به بچه‌ها میده

چی میگن مامان اینا؟ میگن که زیر آواری

تو مگه نگفتی واسه افطارم نون میاری!؟

آهنا! سنگا! برید کنار و راهو وا کنید

پسرم توو روضه‌ها سینه زده، حیا کنید

همه ریختن روو تن تو، در و دیوار نداره

سینه‌ی کوچیک تو طاقت آوار نداره

پیدا کردم کیفتو یه جا و دفترت یه جا!

دست و پاهاتو یه جا! تنت یه جا! سرت یه جا!

تو مرتب بودی، این شلخته کاریا چیه؟

! مامانی! دستی که توی دستته واسه کیه؟

مرد خونه! گلای باغچمونو کی آب بده؟

تو نباشی آبجیه کوچولوتو کی تاب بده؟

حتما اون پرنده‌هایی که غذاشون میدادی

باقی غذاهاتو به جوجه‌هاشون میدادی_

تا دیدن دس نداری، دست خدا سپردنت‌

پر پروازت شدن، تا آسمونا بردنت

پسرم بازیگوشه، مگه توی خاک می‌مونه!؟

رفته تا پیش خدا سرود ملی بخونه

محدثه اسماعیلی

نگاه تو دریا دلت مثل آب

تمام وجودت پر از شعر ناب

دراندیشه ات درس اعجازهاست

پرنده ترین شعر پرواز هاست

معلم خدای نوازشگر است

زمین را زمان را پیام آور است

شبیه گلستان پر لاله است

شبیه نفس های آلاله ست

معلم مسیحای روشنگر یست

و تندیس زیبای پیغمبر یست

برایم الفبای آغاز  تو

و زیباترین شعر پرواز تو

برایم کلامی پر از سادگی

و اسطوره ی عشق و افتادگی

برایم پراز بوی احساس تو

برایم شبیه گل یاس تو

برایم چراغ فروزان تویی

زمینی ترین ماه تابان تویی

برایم تو معنای بودن شدی

همیشه صدای سرودن شدی

برایم تو گل واره ای خوب من

به درد دلم چاره ای خوب من

 معلم شدم تا بنازد به من

 تمام جهان را بسازد به من

معلم شدم تا قیامت کنم

زمین و زمان را هدایت کنم

معلم شدم تا خدایی کنم

میان زمین دلربایی کنم

معلم شدم آسمانی شوم

و تنها گل مهربانی شوم

معلم شدم تا شهیدم کنند

گل سرخ باغ امیدم کنند

معلم شدم تا که باران شوم

شکوه دل چشمه ساران شوم

معلم شدم تا شوم جاودان

همیشه بمانم به دور از خزان

معلم شدم تا که درهر کتاب

نشیند زمن صد سخن ناب ناب

معلم شدم تا که آبی شوم

مثال شبی ماهتابی شوم

معلم! فدای نفس های تو

دلم می سپارم به دنیای تو

علی خوشه چین

پیشکش به مادر شهید تورج (محمد) خدمتی و همه‌ مادران منتظری که خون جگرگوشه‌هاشان در راه حفظ و اعتلای ایران عزیز بر خاک ریخته شد و خاک آن جان‌های گرامی را جایی دورتر از شهر و دیارشان در آغوش کشید.

نشسته‌ام به تماشایت

غروب آخر پاییز است

تو در میانه‌ی میدانی

چقدر صحنه غم‌انگیز است

به سویت آمده تابوتی

که از دل تو خبر دارد

از آسمان نگاه تو

چه اشک‌ها که نمی‌بارد

سپیده سر زده از عمقِ

سیاهی شب گیسویت

خمیده قامتی اما خم

نیامده‌ست به ابرویت

گرفته است دلم مادر

برای ماتم دیرینت

برای تلخی آن اندوه

میان لهجه‌ی شیرینت

"می تورج‌َم تی مانِستن بُو

می تورجَ نیدِه‌ئی زای جان؟ "

همین دو جمله‌ی تو کافی‌ست

برای این دل آویزان

-دلی که ریخت دل من بود-

دلی که ریخت دل من بود

فدای قد کمان تو

تمام دار و ندار من

فدای سرو جوان تو

به چشم‌های صبور تو

منی که اشک بدهکارم

چرا همیشه گمان کردم

که چیزی از تو طلب دارم؟

اگرچه دیر به گوشم خورد

صدای حسرت و آه تو...

اگرچه دیر پناه آورد

نگاه من به نگاه تو...

ولی چه خوب شد این پاییز

غم تو قلب مرا آشفت

که بعد از این به خودم روزی

هزار مرتبه خواهم گفت...

از این جهان پر از تزویر

چگونه کوچ کنم خوب است؟

بجز شهید شدن دیگر

چه رفتنی‌ست که مطلوب است؟

طاهره فردجوانی

بابابزرگ

-بابابزرگ! اینجا که ما هستیم ایران است؟

: زهرای من! اینجا بهشت و باغ رضوان است

_ بابا بزرگ از مادرم بشری خبر داری؟

: زهرای من او خادم صحن خراسان است

_ آخر چه داری در همین مشت گره کرده؟

: در مشت، من خاک وطن خاک شهیدان است

_پس کو عصایت؟ چفیه ات؟ انگشتر دستت

: در دفتر کارم در آن آوار تهران است

_ این دختران را می شناسی؟ کوله بر دوشند

: این کوله های صورتی رنگِ دبستان است

_ این دخترک های بهشتی را چرا کشتند؟

: از ظلم فرعون ها نگو که سینه سوزان است

_ همبازی اصغر شده این طفل نامش چیست؟

: طفل سه روزه مجتبای جنگ رمضان است

_ بابا بزرگ آن زن چرا  بی تاب و غمگین است؟

: او حضرت زهراست فکر شیرخواران است

_ گفتی به دنیا باز می گردیم، یعنی چه؟

_ یعنی که رجعت بازگشت اهل ایمان است

 _ آن پیرمردِ فارسی  از آشنایان است؟  

:آری عزیزم او همان آقای سلمان است

_ بابابزرگ آیا  خدای مهربان با ماست؟

: آری خدا با ماست آری او نگهبان است

 _ حرفی اگر داری بگو با مردم ایران

: ممنونم از این لشکری که در خیابان است

نجمه پورملکی

بانگ تکبیر شهادت تا طنین‌انداز شد

در مسیر قدس، هر سردار یک سرباز شد

تا سپاه ابرهه برهانِ حرمت را شکست

هر پرنده عضو بی‌پرواترین پرواز شد،

مثل سنگ کودکان غزه بال و پر گرفت

مثل سجیل ابابیل آیهٔ اعجاز شد

وعده صادق غرورِ سقف کاذب را شکست

تارهای عنکبوتان کی حریف باز شد!

بذرهای استقامت با شهادت زنده‌اند

کاین چنین قدقامتِ هر قامتش ممتاز شد

از چه می‌ترسیم؟ از بی عشق حیدر زیستن!

اعتبار شیعه با عشق علی احراز شد

مقصد و مقصود اگر قدس است، راهش کربلاست

باز هم تا «یا علی گفتیم» عشق آغاز شد

سیده مریم اسدالهی

گفتنی است تقدیر از معلمان و شاعران پایان بخش این نشست صمیمی بود.

«عصر شعر آموزگار» در کتابخانه مرکزی رشت برگزار شد

«عصر شعر آموزگار» در کتابخانه مرکزی رشت برگزار شد

«عصر شعر آموزگار» در کتابخانه مرکزی رشت برگزار شد

«عصر شعر آموزگار» در کتابخانه مرکزی رشت برگزار شد