به گزارش ادارهکل روابط عمومی و امور بینالملل نهاد کتابخانههای عمومی کشور، به نقل از فارس: «چراغ ماشین را خاموش کرده و دارد ابزارها را جمع میکند؛ حفاظ فلزی را با صدای خشکی روی ویترین میکشد که من میرسم. دیر رسیدهام انگار. خودم را جلو میکشانم، نفسم را حبس میکنم و فوری میگویم: «نه، نه... صبر کنید.»متعجب نگاهش را از قفل حفاظ میگیرد و به من میدوزد. در میان هیاهوی میدان شهدا، خودم را معرفی میکنم. نفسی تازه میکنم تا توضیح دهم. میگویم: «شما که چند ساعت است اینجا در میان این شلوغی ایستادهاید، چند دقیقهای هم به خاطر من صبر کنید.»مرد خسته است؛ دانههای عرق روی پیشانیاش و خطوط چهرهاش از پایان یک شیفت طولانی خبر میدهند، اما «نه» نمیآورد. دست میبرد و دوباره کلید را میزند. چراغ ماشین که روشن میشود، تازه رُخ این ماشین جذاب میشود؛ یک ویترین پُر از دانایی. یک ماشین پر از کتاب... اینجا یک «کتابخانه سیار» است که شبهای تهران را ورق میزند. چراغ که روشن میشود، دوباره سر و کله بچهها و خانوادهها پیدا میشود. انگار نور، سیگنالی است که میگوید «ما هنوز هستیم». میدان هنوز از تبوتاب تجمع شبانه خالی نشده؛ پرچمها میان جمعیت میچرخند و اتمسفر وطندوستی غلیظ است، اما اینجا پای کتابخانه سیار، روایت جور دیگری ورق میخورد.
چراغ که روشن میشود، دوباره سر و کله بچهها و خانوادهها پیدا میشود. انگار نور، سیگنالی است که میگوید «ما هنوز هستیم». میدان هنوز از تبوتاب تجمع شبانه خالی نشده؛ پرچمها میان جمعیت میچرخند و اتمسفر وطندوستی غلیظ است، اما اینجا پای کتابخانه سیار، روایت جور دیگری ورق میخورد. میرمحمدی در حالی که قفسهها را دوباره مرتب میکند، از روزهایی میگوید که با رفقای کتابدارش تصمیم گرفتند «گروه جهادی آقای کتابخوان ما» را راه بیندازند. میگوید هدفشان ساده بود: «وقتی والدین در تجمعات مشغول شعار دادن و پیگیری مسائل انقلابی هستند، بچهها را یکجوری سرگرم کنیم.»از او درباره حال و هوای بچهها در این شبهای پرخبر میپرسم. صادقانه میگوید: «اول با رنگآمیزی و کاردستی شروع کردیم، بعد عروسکگردانی و مشاوره هم اضافه شد. میدانی، بعضی بچهها از خبرهای جنگ میترسیدند. حتی اولیا هم گاهی مستأصل میشدند. اما وقتی میآیند اینجا، لای این کتابها و فعالیتها، آن شور و هیجان جمعی باعث میشود ترسشان بریزد. ما هم تا وقتی مردم در خیابان باشند، کنارشان میمانیم.»نگاهم به قفسههاست؛ تنوع کتابها عجیب است. میرمحمدی میگوید هر کسی نسبت به سن و سلیقهاش چیزی برمیدارد: «یکی دنبال رساله و علوم حدیث است، آن یکی کتاب داستانی میخواهد. ما هم کتاب را همینجا امانت میدهیم. شاید در شرایط جنگی، کتاب اولویت آخر به نظر برسد، اما واقعیت این است که همین کتاب، مونس و آرامشبخش ذهنهاست.»میخندم و میگویم که خدایی با عشق این کار را انجام میدهی یا از سر ناچاری؟ او هم لبخند میزند و در پاسخ میگوید که اگر عشق به این کار نباشد، یک دقیقه هم نمیتوان دوام آورد.

همانطور که حرف میزنیم، نگاهم به دستهای کودکی میافتد که با وسواس عجیبی دارد کتابهای قفسه پایین را مرتب میکند. آقا میرمحمدی متوجه نگاهم میشود و میگوید: «حساسیت نداریم؛ اینجا مخزنباز است. اصلاً لذت ما به همین است که بچهها خودشان بیایند، دست بزنند و انتخاب کنند. یکی دنبال رساله و حدیث میگردد، یکی دنبال فانتزی و داستان. ما هم اینجاییم تا مشاوران امینی در این سنگر باشیم.»میگویم: «حتماً در این شلوغی، چیزی بوده که گوشه ذهنتان ماندگار شده باشد؛ از آن تصویرهایی که خستگی را در میکند.»چشمانش برقی میزند و به نقطهای دورتر در میان جمعیت اشاره میکند: «دو تا خواهر هستند، شاید هشت نه ساله. هر شب میآمدند. اما دیدیم یک شب با دست پر آمدند؛ توی خانه نشسته بودند و با سلیقه خودشان دستبند درست کرده بودند. آمدند و دستبندها را دادند به ما و گفتند: عمو، اینها را از طرف ما جایزه بدهید به بچههایی که نقاشی میکشند.»هنوز صحبتم با میرمحمدی تمام نشده که زنی چادرش را جمعوجور میکند و همراه دختربچهای به سراغ کتابخانه میآید. نامش «فاطمهسادات» است؛ از آن مادرهایی که کتاب را نه یک کالای لوکس، که بخشی از جیره روزانه خانواده میداند. میگوید: «ما هر شب میآییم؛ یک کتاب امانت میگیریم، در طول روز میخوانیم و فردا شب دوباره برمیگردانیم سر جایش. مقیدیم که این چرخه قطع نشود.» دخترکش کتابها را بالا و پایین میکند؛ انگار در انتخاب دچار تردید شده. فاطمهسادات ادامه میدهد: «بیشتر دنبال داستان است، اما این روزها کتابهای مهارتهای زندگی را هم برمیدارد.»

از او میپرسم در این هیاهو و شرایطی که اخبار سخت جنگ از هر طرف میبارد، چرا دخترش را به دل این تجمعات میآورد؟ مکثی میکند و میگوید: «باید بداند چه خبر است. ما وظیفه داریم اینجا باشیم. وقتی سربازها آن طرف دارند برای ما میجنگند، حضور ما در این میدان کمترین کار است.» لحنش کمی لرزان میشود وقتی از حالوهوای این روزهای خانهشان میگوید؛ از روزهایی که خبر شهادت رهبری شهر را تکان داد: «سخت بود... خیلی سخت.»میپرسم: «بچهها نمیترسیدتد؟»صادقانه جواب میدهد: «چرا، خیلی زیاد. اما از وقتی پایشان به این محیطهای جمعی و این کتابخانه باز شده، ترسشان کمتر شده. اینجا میان اینهمه آدم که شبیه خودمان فکر میکنند، احساس امنیت میکنند.»فاطمهسادات وقتی از خاطرات کودکیاش میگوید، چشمهایش برق میزند. برمیگردد به سالها قبل، به کلاس سوم ابتدایی: «جشن عبادتمان بود که رفتیم دیدار آقا. طبقه بالای حسینیه بودیم. چقدر تقلا میکردیم از آن بالا ایشان را ببینیم و محافظها نمیگذاشتند. آن شور و هیجان گشتن و وارد شدن، هنوز زیر دندانم مانده...»نگاهی به ساعتم میاندازم و سعی میکنم بدقول نباشم. چرا که از آقای میرمحمدی تنها چنددقیقه زمان خواسته بودم. نمیخواهم از بیش از این خسته نگهش دارم. آقای کتابدار پشت فرمان مینشیند. تماشایش میکنم از دور. شبیه فانوسی است که میرود تا فردا شب، ترس را از دل بچههای این شهر بشوید و جایش «کلمه» و «امید» بکارد.»

