به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانههای عمومی استان فارس، محفل سراسری شعرخوانی «نیمکتهای آسمانی»، در اربعین شهادت مظلومانه دانشآموزان مدرسه شجره طیبه میناب، روز پنجشنبه ۲۰ فروردین ماه همزمان با سراسر کشور، با حضور شاعران و ادیبان فارس در ۱۸ کتابخانه استان برگزار شد.
در شهر شیراز، این نشست ادبی با حضور احد ده بزرگی، شاعر آیینی نام آشنای شیراز و جمعی از ادیبان برگزار و سوگ سروده های شاعران فارس در اربعین فرشته های میناب خوانده شد.

محمد مرادی:
مینابجان! بهانهی چشمان ما شدی
قبل از بهار، ابریِ باران ما شدی
مینابجان! به پیکرت آنقدر لاله رُست؛
چون ارغوان که باغ و گلستان ما شدی
مینابجان! به جزر و مد شانههای خویش
دریای نوحهخیز پریشان ما شدی
بر گیسوان دخترکانت چه موجها
افتاد که خلیج خروشان ما شدی
ای خواهر همیشهی من! سر بلند کن!
تو آبرو و عزت ایران ما شدی
شرمندهام که زخمی این باغ دیدمت
ای لالهزار عشق، فقط داغ دیدمت
از سوز مادران تو آتشفشان منم
در سوگ دختران تو جامهدران منم
هم از غم تو خار نشسته به بغض من
هم در غروب خوننفَسَت شروهخوان منم
هر زخم تو نشانهی داغی است بر تنم
در ماتمت بهار پر از ارغوان، منم
بگذار زارزار بخوانند جاشوان
آنجا کنار اسکله آتشبهجان منم
در آشیان درد پناهم بده، عزیز!
اینروزها پرندهی بیآشیان منم:
آن چهرههای خاکگرفته؟ عروسکند؟
ای وای! مرگِ من! چه ظریفانه کودکند
از شرم داغهای دلم، گریه میکنم
از مادران تو خجلم، گریه میکنم
ایران: تمام آب و گل ماست، جان ماست
غمگین به عشق آب و گلم، گریه میکنم
با درد جاودان تو از خود جدا شدم
با اشک و آهِ متّصلم، گریه میکنم
قلبم از انفجار غمت شرحهشرحه شد
شب تا سحر به حال دلم گریه میکنم
این موجها که میوزد از ناکجا: تویی؟
آن کشتی شکستهی در خون رها: تویی؟
آن گیسوی رها شده بر خاک، مال کیست؟
آن دستهای لِه شده، پایانِ بال کیست؟
آن دفتر مچالهی افتاده زیر سنگ؟
آن ردّ خون تازه، جواب سئوال کیست؟
آن قامت خمیده کنار فشار میز
ماه تمام کیست؟ نه ماهِ هلال کیست؟
آن قطرههای جاری .... بر گونههای شهر
اشک ملال کیست، شکوه زلال کیست؟
باغ است یا که مدرسهی دخترانه، آه
آن پیکر کبودْرخِ لالهلاله. .. کیست؟
این تابلو: روایتی از این زمانه نیست؟
این یادگار قرن دروغِ رسانه نیست؟
درس تو حرف موشک و جنگ است دخترم!
تو شیشهای و سهم تو سنگ است دخترم!
چشمانتظار صلح و حقوق بشر نباش!
سوغاتی فرنگ، تفنگ است دخترم!
قایم نشو که موشک... پیدا کند تورا
این گرگ... در شکار زرنگ است دخترم!
بنویس! آ ...، نه آتش...، بنویس ب...، نه بمب
ج مثل جنگ...، مشق تو جنگ است دخترم!
آرام زیر سقف حقوق بشر بمیر!
اصلا نترس! مرگ قشنگ است دخترم:
قدری بخواب! چشم تو از درس خسته شد؛
تنها، کنار دفتر مشقی که بسته شد
*************
چهل روزه که دلگیریم هرصبح
دچار داغ تقدیریم هرصبح
به یاد خندههای آخر تو
چهل روزه که میمیریم هرصبح
چهل روزه نمیخندیم: پس از تو
پر از داغ پدافندیم: پس از تو
شما مثل عقابِ آسمون، ما:
یه دسته شیرِ در بندیم: پس از تو
تو: عکس آسمونی توو دلِ قاب
لبات: گل، گونههات: مهتاب... مهتاب
کنار عکس تو بچّهیتیمات
همه گریون... همه بیتاب... بیتاب
ولی نه اشک توو داغِ کوه ننگه
چشات توو قاب میگه وقت جنگه:
سوار اسب میتازم توو میدون
روو دوشم پرچمه، دستم تفنگه
چشات توو قاب با شوری دلانگیز
بازم آتیش زده توو جونِ پاییز
به من که کشتهتَم با خنده میگی:
زمان گریه نیس، برخیز... برخیز

هاشم کرونی:
ای وطن ای عشق مادرزاد
خانه ات آباد ای ایران
عاشقم وقتی که می رقصد
پرچمت در باد ای ایران
آذری کرد و بلوچ و لر
پاره های پیکرت هستند
مرزداران غیور تو
لاله های پرپرت هستند که
آبرو دارد ز ما تاریخ
ما صدای پای فرداییم
همنژاد آریایی ها
از تبار باکری هاییم
علم اگر در آسمان باشد
رام دست پر غرور ماست
عشق در جان جهان جاری ست
تا خلیج فارس پابرجاست
دشمن این آب و خاک پاک
بر ملا گشته ست ترفندش
کینه ما را به دل دارد
حیله دارد پشت لبخندش
دشمنانت خوب می دانند
ما صدای نسل بیداریم
عشق یعنی مادرم ایران
تا همیشه دوستت داریم
***************
پیر ما فرمان دهد تا پای جان می ایستیم
بی هراس از فتنه آخر زمان می ایستیم
ما صدای پای فرداییم و تا صبح ظهور
پابه پای بچه های آسمان می ایستیم
هر که سازش کرد از دشمن هراسان می شود
در مصاف زورگویان جهان می ابستیم
گرچه چون شمعیم اما ذاتمان خورشیدی است
درمسیر مبهم باد خزان می ایستیم
پادزهر جنگ دشمن مرد میدان ماندن است
تا قیامت بر سر این آرمان می ایستیم
پیش ما بالا و پایین رفتن دنیا یکی ست
چون الف در مرکز این لامکان می ایستیم
جیره خوار جیفه دنیا نباید بود و ما
بر خلاف بندگان نام و نان می ایستیم
دل به ابراهیم بستیم و تبر بر دوشمان
در میان آتش نمرودیان می ایستیم
ضامن آهو پناه بی پناهی های ماست
تا قیامت بر در این آستان می ایستیم
مردی از ذریه زهرا امیر قافله ست
زین سبب در سایه این کاروان می ایستیم
میهمان سفره ی نوریم و تا صبح وصال
در پناه حضرت صاحب زمان می ایستیم
***********
در آغوش خود حفظ کردم وطن را
به جز خاک میهن نخواهم کفن را
قسم خوردهام تا نفس مانده باقی
بدوزم به خاک وطن اهرمن را
اگر تیر غم بارد از بغض دشمن
سپر میشوم شادی مرد و زن را
به عشق وطن نیز هرگز نبازم
نبرد غریبانه تن به تن را
چو از کودکی خواندم از مهر میهن
به من یاد دادند عاشق شدن را
چو خورشید میتابم از بام البرز
شکوفایی مهر دشمن شکن را
من آن مرزدار غیورم که هرگز
به عشقت نیاموختم باختن را

غلامرضا کافی:
قصیده ی مردم
چیست این طوفان که از ژرفای جان برخاسته؟
گردبادی سهمگین از هرکران برخاسته
گرد بادی سهمگین، رقصنده با طیفی سه رنگ
از دل ظُلماتِ شب، رنگین کمان برخاسته
اَبربار و سیل جوش و موج کوب و صخره کَن!
تُندرآهنگ، آذرخش افشان، کلان برخاسته
نیست این آتش که قُقنوسی از آن سر بَر کُند
کوه کوه آهن گُداز، آتشفشان برخاسته
بومهِن بر خاک اُفتاده است و شیراُوژَن غَریو
همزمان از طاق طاقِ آسمان برخاسته
نیلگون چون سوگواران، صیحه زن چون سرخوشان
از کدامین جُرعه حال این داستان برخاسته؟
مرحبا توفنده تُندر، آفرین رخشنده برق!
جِلجِل از هر کوی و برزن، بی امان برخاسته
خَه خَه این طوفان که طومارِ خَسان در هم شکست!
زِه زِه این جُنبش کران تا بی کران برخاسته!
با خلیج فارس دارد نسبتی دریای سرخ
از میان شَطِّ خون این ناوگان برخاسته
حِرزِ بِسم ِالله و مَجراهاست آن را پیشران
حالیا این ناوگان بی بادبان برخاسته
خواجه ی خود خوانده ی دنیا پریشانی گرفت
تا چرا این شور از ایرانیان برخاسته؟
دِه خدایِ چُربَکِ این خاکدان، آشفته حال
جُرأت از دل های سخت گَزمِگان برخاسته
از سلحشورانِ تازی، لابِه ماغی برنخاست
بانگ شیرانِ عَجَم تا کهکشان برخاسته!
سامِری را گو که دریابند، گاوان ِ خلیج
اینک از گوساله ی زَرّین فَغان برخاسته
شد خیابان و خیابان و خیابان عرصه گاه
گرچه از میدان غَریوِمرزبان برخاسته
گرچه می غُرَّد شَبَح در آسمان ها، جان شکار
سینه چاکان ِوطن را بیم جان برخاسته!
این هیاهو را نبینم جز نیایِش، جز نماز
گویی از آوایِشان بانگ اذان برخاسته!
اُمّتِ بیداردل، داغ ِگران بسیار دید
محضِ این تاوان که از خوابِ گران برخاسته!
خاک ِ ایران قیمت یاقوت و گوهر یافته است
بس که از خون شهیدان ارغوان برخاسته
داغدار و سوگوار و تنگ دست و پایِ کار!
آری آری ملتِ مبعوثِ مان برخاسته

فاطمه فاضلی:
مدرسه
کلاس
درس
بچههایِ پر نشاطِ خندههایِ شور
کو!؟
کجا!؟
کجا نشستهاند!؟
مرگِ باغ را چه کس رقم زدهاست!؟
جیغِ لال را چه کس نشان گرفت!؟
تیغِ بخل را چه کس کشیدهاست!؟
دخترانِ ماه!
دخترانِ آسمان نشستههایِ بیگناه
قول میدهم
از دهان شعر
قول میدهم
از دهان مادرم وطن
مجلسِ تلاوتِ تو را
پرکنم زِ سفرههایِ خون
کاروان سر
از نهنگ ماهییان هرزهی حرام
سرزمین صبح
میرسد ز راهِ روشنِ سحر
سرزمین صبح
میرسد بدون شک.
عبدالرضا قیصری:
یه حسی تو گرمای دستاته
با من میگه که صبر یعنی چی
وقتی که شب شه تازه می فهمن
خورشید پشت ابر یعنی چی
حق داری اما من پذیرفته م
تقدیر و تحسین افتخارم نیست
من از خدا دستور می گیرم
تردید تو دستور کارم نیست
توو بیستونا عشق می مونه
هرچند فرهادُ نمی بینی
توو اهتزاز ناب این پرچم
معلومه که بادُ نمی بینی
هر چی بگن ما اهل صلحیم و...
هر چی بگن دشمن پشیمونه
من موضعم از پیش معلومه
دستم به روی ماشه می مونه
ای از فراز آسمون برتر
ای همنشین خوب گمناما
ما دستمون هرگز نمی لرزه
وقتی تو هستی همچنان با ما
تو آسمون و مرز این میهن
یه عمره که دیوار آتیشیم
ما کوه سر سخت دماوندیم
لازم بشه آتشفشان می شیم
اخمش نصیب یارشه هر کی
دل بسته لبخند دشمن شه
ای کاش آقا می درخشیدی
تا قصه مثل روز روشن شه
**************
در آمد از دل شب تا چراغ را بزند
که تا جرقهٔ یک اختناق را بزند
شب آمد از دل خون، آتشی به پا سازد
که تا مگر سرِ این اشتیاق را بزند
به جان شب پره افکنده نور، تردیدی
که طاق را بزند یا رواق را بزند
اگر چه شعلهٔ این آفتِ قسم خورده
سه چار میوه خوشرنگ باغ را بزند
پسند خاطر پروانه ها فقط نور است
بگو که شب، خبرِ احتراق را بزند
....
بگو به مادر میهن که آتشیم و غرور
بگو که چشم بد از روشنای خاک تو دور
بگو درنگ نداریم داغ اگر بر داغ
که کنده ایم دل از داغ اختلاف و نفاق
بگو به دشمن دجال روسیاه پلید
«بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید»
حریمیان! ز حرامی مجال بستانید
مجال از این سگ زرد و شغال بستانید...

پروین جاوید نیا:
"دیر نکن"
دخترم دیر نکن حادثهها در گذرند
شب فروشان همه دلبستهی صید سحرند
دخترم دیر نکن دل نگران است، پدر
مادران خون جگر و منتظرِ یک خبرند
دخترم دیر نکن چشم عروسک به دَر است
دفتر و کیف و کتابت همگی دَر به درند
پریِ قصه شکستهست دلش در ظلمت
دیوها در پیِ نابودی نسلِ بشرند
آسمان حبس و نفسهای بهاران دربند...
قُمریان در قفسِ غصه و بیبال و پَرند
عهدها در کفِ بیدادگران زنجیرند
وعدهها مُهمل و بیپایه و نامعتبرند
برسان دستِ مرا تا به شکوفایی نور
که خزانها همه بیحوصله و بیثمرند
دخترم دیر نکن خانه صدا کرد تو را
دخترم دیر نکن آینهها در خطرند

مژگان دستوری:
تقدیم به رایان دوماهه شهید حمله صهیونیستی
زخم کهنه
از همان اولش مشخص بود
از کجا آب می خورد این کار
کینه ها از چه رو عمیق شدند
جنگ با بچه است یا سردار
روضه خوان ها همین که می خواندند
روضه حضرت علی اصغر
می شنیدم زنی فقط می گفت
لای لایی لالا لالا مادر
حرف هایی که روضه خوان می زد
حرف یک جنگ نا برابر بود
داشت می گفت آن طرف شیطان
این طرف اهل بیت حیدر بود
قوم ابلیس رسمشان این بود
بر دل میهمان شرر بزنند
ظاهراً اهل گفتگو باشند
خنجر از پشت بر جگر بزنند
خبر از آتش و عطش می داد
هر کس از آن مسیر می آمد
بوی یک زخم کهنه شاید هم
انتقام از غدیر می آمد
رنگ افسانه داشت در ذهنم
بچگی ها غروب عاشورا
گیج بودم چرا که می دیدم
کودکان را شهید این صحرا
جمعه آبستن حوادث بود
کربلایی شهید کوچک داشت
با خودم فکر می کنم رایان
چه زیانی به حال مردک داشت
روضه خوان ها دوباره می خوانند
روضه حضرت علی اصغر
باز پیچیده هر طرف شعرِ
لای لایی لالا لالا مادر

