به گزارش روابط عموم اداره کل کتابخانه های عمومی استان خراسان شمالی، زکیه آذرمهر کتابدار کتابخانه عمومی شهید بهشتی آشخانه در شهرستان سملقان طی یاداشتی به بیان حضور دو کودک عضو کتابخانه که با پرسش سوال "می توانم با بزرگترین کتاب کتابخانه عکس بگیریم؟" آغاز شد، پرداخت:
در کتابخانه عمومی شهید بهشتی آشخانه، کمتر روزی شبیه روز قبل است. من به عنوان کتابدار، همیشه منتظر یک سؤال تازهام؛ گاهی ساده و کنجکاوانه، و گاهی نشانهای از ذهنی در حال رشد.
آن روز، «النا عباسی» عضو کودک کتابخانه به همراه دوستش زهرا وارد شدند. بعد از سلام، النا با نگاهی جدی و هیجانزده پرسید: «خانم! میتوانیم با بزرگترین کتاب کتابخانه عکس بگیریم؟»
لبخند زدم. کمتر پیش میآید کسی دنبال بزرگترین باشد؛ معمولاً موضوع یا نویسنده محور کنجکاوی است، اما سؤال آنها بوی کشف میداد.
آنها را به بخش مرجع بردم و دو جلد قطور از تاریخ قرن بیستم را روی میز گذاشتم. کتابها سنگین بودند؛ جلد سخت، صفحات فراوان و وزنی که بلند کردنش با یک دست راحت نبود.
النا دستش را کنار کتاب گذاشت و گفت: صبر کنید… میخواهم ببینم چند تا از دست من بزرگتر است!، زهرا هم ضخامت کتاب را با دقت اندازه گرفت.
من نگاهشان میکردم و لبخند میزدم. آنها بدون اینکه کسی به آنها چیزی یاد بدهد، داشتند مقایسه میکردند، مشاهده میکردند و نتیجه میگرفتند. در آن لحظه فهمیدم: یادگیری واقعی یعنی تجربه کردن و دیدن.
وقتی شروع به ورق زدن کردند، صدای آرام صفحات در سالن پیچید. النا به شوخی گفت: این قرن چقدر بزرگ بوده که کتابش هم اینقدر سنگین و قطور است!
خندیدم و در دلم تحسینشان کردم. او با همان شوخی ساده متوجه شد که هرچه رویدادها بیشتر، مطالب کتاب هم بزرگتر و قطورتر میشود. یعنی او بدون توضیح، از ظاهر کتاب به محتوا پی برده بود.
بعد از اینکه اندازهها و صفحات را مقایسه کردند، کنجکاویشان به سمت محتوا رفت. بحثهای کوتاه و ذهنی بینشان شکل گرفت: این اتفاق دقیقاً کی افتاده بود؟، این بخش چه ربطی به بخش قبل دارد؟
با دیدن چنین کنجکاویای، فهمیدم کتابخانه فقط مکانی برای گرفتن کتاب نیست؛ جایی است که فکرها به حرکت درمیآیند و ذهنها به جستجو و تحلیل میافتند.
وقتی میخواستند بروند، زهرا برگشت و گفت: دفعه بعد میآییم کوچکترین کتاب کتابخانه را هم پیدا میکنیم… این بار فقط عکس نمیگیریم، میخوانیمش.
همانجا فهمیدم که ماجرا از اندازه شروع شد، اما به مطالعه و کشف رسید.
بعد از رفتنشان، دوباره به قفسهها نگاه کردم. در این سالها کتابهای بزرگ و کوچک زیادی جابهجا کردهام، اما آن روز بیشتر از همیشه فهمیدم که اندازه کتابها مهم نیست؛ مهم بزرگی سؤالها و شوق یاد گرفتن است. گاهی یک کتاب قطور، داستان یک قرن را در خود دارد؛ و گاهی یک کتاب کوچک، جرقهای برای یک فکر بزرگ است.
من میان قفسهها کار میکنم، اما حقیقت این است که این اعضای کتابخانه هستند که به کار من معنا میدهند. هر روز، وقتی میبینم کسی با یک سؤال ساده وارد میشود و دنیای تازهای کشف میکند، دوباره عاشق کاری میشوم که انجام میدهم.

