یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۰:۵۵

خاطرات بچه‌ها از اولین باری که کتابخانه را دیدند در کتاب هدهد سفید/۳

گنجشکی که در کتابخانه مدرسه ما لانه کرده بود

اولين باري كه بچه‌ها كتابخانه را ديدند

«ماجرای غیرمعمولی یک روز معمولی» عنوان بخشی در سومین جلد از کتاب «هدهد سفید» است که خاطرات تعدادی از اعضای نوجوان کتابخانه‌های عمومی کشور از اولین روزی که به کتابخانه مراجعه کردند را ارائه کرده است.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، هیچ یادتان هست اولین باری که رفتید کتابخانه، کی بوده؟ اولین کتابداری که دیدید، چه مدلی بوده؟ اولین روزی که با کتابخانه روبه‌رو شدید، به نظرتان چه شکلی آمده؟ اولین‌ها همیشه طعم و خاطره بی‌نظیری دارند که در یاد آدم می‌ماند. چند تا از بچه‌های استان‌های گلستان و خوزستان اینجا برایمان از خاطره اولین روز کتابخانه رفتن‌شان گفتهاند؛ از ترس، ذوقزدگی، هیجان و سردرگمیشان در اولین روزی که به بهشت کتاب‌بازها پا گذاشتند. این خاطرات از نگاه تعدادی از نوجوانان اعضای کتابخانه‌های عمومی از سراسر کشور، در بخشی با عنوان «ماجرای غیرمعمولی یک روز معمولی» در سومین جلد از کتاب «هدهد سفید» آمده که بخش سوم از  این خاطرات را در ادامه می‌خوانیم:

دلم میخواست همه کتابها را بخوانم

محمدصفا برمال

متولد ۱۳۸۴؛ بندر ترکمن؛ گلستان؛ کتابخانهی سعدی

پارسال در فصل پاییز برای اولینبار به کتابخانه رفتم. یک خانوم، من را با صبر و مهربانی با کتابها آشنا کرد. یک اتاق پر از کتابهای جور واجور و متنوع بود که بعضی اسمها برایم آشنا بودند و آنجا موجود بودند و این برایم جالب بود و دلم میخواست همهی آن کتابها، بخوانم.

اولین روزی که به کتابخانه رفتم، اولین کاری که کردم این بود که آنجا ثبت نام کردم، کمی مطالعه کردم و در آخر کتاب طنز برای نوجوانان را امانت گرفتم.


غرق در دریای علم

عبدالقیوم حنفی

متولد ۱۳۸۴؛ بندر ترکمن؛ گلستان؛ کتابخانهی سعدی

اولین روزی که رفتم کتابخانه، ۷ ماه پیش بود. اولین کتابداری که دیدم، مردی قدکوتاه، لاغر و عینکی بود. خیلی صبور و آرام به نظر میرسید که همینطور هم بود. از حرف زدن با او لذت میبردم. اولین روزی که کتابخانه را دیدم، شبیه کسی بودم که انگار غرق در دریایی از علم بود.

 مهر ماه بود و من در مدرسه بودم. دوستم به من گفته بود که در شهر کتابخانه خوبی است. من نیز همانروز به آنجا رفتم، با کتابدار آشنا شدم و برای گرفتن کتاب وارد شدم. کتابی در مورد گناهان کبیره بود. آن را گرفتم و پس از اطلاع به کتابدار، رفتم.


استرس داشتم

محمد کُر

متولد ۱۳۸۴؛ بندر ترکمن؛ گلستان؛ کتابخانهی عمومی شهر

من وقتی به کتابخانه رفتم هفت سالم بود و تازه کلاس اول میخواندم. اولین کتابداری که دیدم آقای بایی بود که به من گفت: «کتابی انتخاب کن و بخوان و برای من تعریف کن.» اولین کتابی که دوست داشتم بگیرم «دایناسورها» بود اما این کتاب، داستان نبود. چارهای نداشتم و کتاب داستان انتخاب کردم و برای آقای بایی تعریف کردم. اولین بار بود و من استرس داشتم.


گنجشک در کتابخانه

نرگس حزباوی

متولد ۱۳۸۵؛ اهواز؛ خوزستان؛ کتابخانهی کوثر

کلاس چهارم بودم که به کتابخانه مدرسه رفتم. در تاریخ ۲۹/۸/۹۷. مسئول کتابخانه کوثر برای اجرای برنامهای به مدرسه ما آمدند و من اولین بار بود که یک کتابدار را از نزدیک دیدم. به همراه معلممان اولین باری بود که وارد کتابخانه مدرسه میشدم و با محیط کتابخانه، شکل آن و کتابهای فراوانش آشنا میشدم. به نظر من کتابخانه شکل زیبایی دارد و کتابها در جاهای مخصوصی قرار داشتند. اولین روزی که وارد مدرسه شدیم، یک گنجشک زیبا در کتابخانه لانه کرده بود و چند جوجهی کوچک. یکی از بچههای کلاس برایشان چند تکه نان میآورد. یکی از جوجهها از لانهاش افتاده بود. من با کمک دوستانم جوجه را در لانهاش قرار دادیم.


فقط آدمبزرگها

مهدی لکزایی

متولد ۱۳۸۰؛   گرگان؛ گلستان؛ کتابخانهی حافظ

اولین باری که رفتم کتابخونه، سال ششم به همراه معلممان بود. اولین روز خیلی برام عجیب بود، چون ده سال که من توی شهرک زندگی میکردم، هر موقع از جلوی کتابخونه رد میشدم، به خودم میگفتم اینجا فقط آدمبزرگها باید برن و چرا من نمیتونم برم؟ خیلی جای باحالی به نظر میاومد. در اواخر سال ششم دبستان بود که به همراه یکی از دوستانم به کتابخونه رفتیم. اون به من پیشنهاد کرد که در کتابخونه عضو بشم. من هم با شوق و ذوق این کار رو انجام دادم. کتابداری که آن روز باهاش روبهرو شدم، خانمی بزرگسال، باشخصیت و جدی بود. من از اون خانم یهکم میترسیدم، چون خیلی جدی بود. آخه چند بار کتابهایی رو که به امانت برده بودم، دیر آوردم و اون ناراحت شده بود و بعد با تندی با من صحبت کرد.


من که نمیتوانم بخوانم!

محدثه محسنی

متولد ۱۳۸۷؛ اهواز؛ خوزستان؛ کتابخانهی کوثر

من اولینباری که به کتابخونه رفتم یک سالن بزرگ با قفسههای زیاد و کتابهای مختلف بود. دور تا دور سالن میز و صندلی چیده شده بود و یک خانم خوشاخلاق کتابدار آنجا بود. من از آنجا خیلی خوشم آمد چون آرامش خوبی در محیط کتابخانه بود. آن روز من با دوستم به کتابخانه رفتیم و آنجا من و دوستم از دیدن کلی کتاب لذت بردیم. بچههای دیگری هم آمده بودند. در میز روبهروی ما دختری کوچک نشسته بود و تعداد بسیار زیادی کتاب روی میز خودش گذاشته بود که ما تعجب کردیم این دختربچه با این سن کم چطور کتاب میخواند؟ بعد از ساعتی که به او خیره و متعجب بودیم، رفتیم نزدیک تا از او بپرسیم چگونه دارد این همه کتاب را میخواند؟ چون او که هنوز سواد نداشت که بتواند بخواند! او سرش را بالا کرد و لبخندی زد و گفت: «من که نمیتوانم بخوانم. فقط دارم به تصویرهای کتاب نگاه میکنم.» من و دوستم به یکدیگر نگاه کردیم و خندیدیم.


ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.
3 + 4 =