شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۱۵:۱۸

از کتابخانه عمومی تا سرزمین اسب و افسانه

چراغی که کتاب و کتابخانه در دلمان روشن کرد

چراغی که کتاب و کتابخانه در دلمان روشن کرد

کتاب هدهد سفید در جلد اول خود، با انتشار داستانی از عبدالصالح پاک با عنوان «تاخت و تاز با شاهزاده رویاها؛ کتابخانه عمومی شهر و افسانه‌های زیبا»، اولین مواجهه نوجوانی روستایی با یک کتابخانه عمومی در شهر گنبد کاووس را روایت کرده است.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور؛ در جلد اول کتاب هدهد سفید جلد اول آمده است:

ایران بزرگ ما سرزمین شعر و ادب و قصه و افسانه است. به هر گوشهی این سرزمین که نگاه میکنی، صدای شاعران و نقل داستانپردازان را میشنوی. هدهد سفید در هر جلد خود سراغ یکی از این سرزمینهای ادبخیز میرود، گاهی به بلوچستان، گاهی به آذربایجان، گاهی به خراسان، گاهی به گلستان و گاهی به خوزستان. در این جلد سراغ گنبد و ترکمنصحرا رفتهایم. افسانهها و نویسندگان و شاعران ترکمن.

استانی خوش آب و هوا و زیبا در  شمال کشورمان ایران است. قبلا گرگان و استرآباد صدایش میکردند و در کتابهای قدیمی اسلامی اسمش را جرجان نوشتهاند و امروزه به آن استان گلستان میگوییم. پیشینهی تاریخی استان گلستان به هفت هزار سال پیش بر میگردد و گنبدکاووس از شهرهای تاریخی مهم آن است. از همان قدیم ندیمهای تاریخ، اسبها و اسب سوارانش معروف بودند. یکی از آثار معماری مهم جهان به نام برج گنبد کاووس هم در این استان قرار دارد. این برج بلندترین برج آجری جهان است که یکی از حکمرانانش به نام قابوس بن وشمگیر آن را ساخته است. کار قابوس بن وشمگیر فقط برج سازی نبوده است. او برای تربیت فرزندش کتابی به نام قابوس نامه نوشته است که نشان میدهد مردم این استان زیبا از همان روزگاران گذشته اهمیت زیادی به کتاب و کتابخوانی میدادند. در زمان معاصر هم نویسندگان و شاعران زیادی در این استان زندگی میکنند مثل عبدالرحمان اونق که کتابهای خوبی مثل در عمق شبهای تاریک و چوپان کوچک را برای نوجوانان نوشته است و یوسف قوجق که آثار خوبی مثل اسب پرنده و لالو از او به چاپ رسیده است و عبدالصالح پاک که در یک روز بارانی گذرش به کتابخانه افتاده و ... بهتر است این خاطره را از قلم خودش بخوانیم:

از کلاس پنجم به بعد، پایم به شهر باز شده بود. نه اینکه تا اون موقع نمیرفتم شهر، میرفتم، با پدر یا مادر و یا یک همراه دیگر به شهر میرفتم. اما از کلاس پنجم به بعد خودم تنهایی هم میتوانستم بروم. این تنهایی رفتن هم برای اولین بار به خاطر آوردن نان اتفاق افتاد. آن روز نان تمام شده بود و امکان پخت هم نبود. پدرم تصمیم گرفت آزمایشی مرا برای آوردن نان به شهر بفرستد.

اتفاق عجیبی بود. تنها و مثل یک مرد، بقچهبهبغل به شهر میرفتی و نان خانه را با پول پدر تأمین میکردی و تازه، به دوستانی که هنوز فرصت تنهایی رفتن به شهر را پیدا نکرده بودند و خواهران که هیچوقت اجازهی بیرون آمدن از خانه را هم نداشتند، فخر میفروختی.

بعد از چند بار رفتن به شهر، تا حدودی سوراخ سنبههای آنجا را شناخته بودم، از تماشای فیلم لذت برده بودم و در تنها استادیوم شهر فوتبال تماشا کرده بودم و کمکم جلوههای روستا در نظرم کمرنگتر و ویژگیهای شهر پررنگتر میشد.

روستا با شهر تفاوتهای آشکاری داشت. در روستا صبح زود با صدای قوقولی قوقوی خروس بیدار میشدی و در شهر با صدای جرینگ جرینگ ساعت. در روستا صبح به صبح قطار گوسفندان و بزها و صدای بع بع آنها گوش را پر میکرد، در شهر از همان اولِ صبح بوق ماشینها و موتورها فضا را پر میکرد. شبهای روستا تاریک و پر از ستارههای درخشان بود و شبهای شهر روشن و سفید بود و میتوانستی تا پاسی از شب از مغازههایش خرید کنی و از ویترین برخی مغازهها تلویزیون تماشا کنی.

حالا بگذریم از تماشای اسبهای آزاد و رها در دشت که در صحرا جستوخیز میکردند و چنان میدویدند که گویی در مسابقهی رسمی شرکت کردهاند! علاوه بر اینها، چشم انداز سرسبز روستا و هوای پاک و زلال آن جان آدمی را تازه میکرد و در شهر دیوارها پشت سر هم بالا میآمد و بین خانهها فاصله میانداخت.

یک روز به اصرار یکی از دوستانم همینطوری برای گردش و دیدن فیلم و تماشای فوتبال به شهر رفتیم. باران از دیشب باریده بود و روستا را سراسر خیس کرده بود. من و دوستم صبح زود از خانه زدیم بیرون و به جاده رفتیم که در یککیلومتری روستا بود. آنجا مینیبوس گرگان به بندر ترکمن را سوار شدیم و رفتیم شهر.

شهر هم بر اثر بارش باران خیسِ خیس بود. یکراست رفتیم سینما. از لب و لوچهی سینما هم آب میچکید و کسی داخلش نبود. متوجه شدیم سینما روزهای جمعه صبح نمایش فیلم دارد و در دیگر روزهای هفته فقط شبها میتوانی فیلم تماشا کنی.

رفتیم به استادیوم شهر. زمین فوتبال را آب گرفته بود و امکان بازی کردن در زمین خیس نبود.

تیرمان حسابی به سنگ خورده بود. جای دیگری هم برای گذراندن وقت نمیشناختیم. کم کم ناامید شدیم و تصمیم گرفتیم به روستا برگردیم. با این حال، رفتیم مرکز شهر تا شاید چیزی برای سرگرمی پیدا کنیم.

همانطور بیهدف داشتیم خیابانهای شهر را گز میکردیم که آموزگارمان مثل فرشته جلوی ما سبز شد. با دیدن او نفسی به راحتی کشیدیم. به دلم افتاده بود که او جایی برای وقت گذراندن معرفی خواهد کرد. دلم روشن شد.

وقتی آموزگار عزیزمان فهمید دنبال جایی برای وقت گذراندن میگردیم، گفت: «چرا به کتابخانه نمیروید؟»

وقتی گفتم نمیشناسیم، آموزگار با اشارهی انگشت آدرس دقیق را نشانمان داد و در ادامه گفت: «اگر احیاناً جلویتان را گرفتند، بگویید ما را فلانی فرستاده است. دانشآموزش هستیم.»

از آموزگار که جدا شدیم، با تماشای ویترین مغازهها معطل شدیم و نزدیکهای عصر رفتیم کتابخانه. از در که وارد شدیم، هوای مطبوعی به جانمان ریخت. بوی کتاب و کاغذ آرامشی داشت که تا آن موقع تجربه نکرده بودم.

به یکی از کتابدارانی که آنجا بودند گفتم: «من و دوستم  آمدیم کتاب بخوانیم.»

مرد با خوشرویی گفت: «بفرمایید. یک کتاب بردارید و آنجا بنشینید و با صدای آرام بخوانید. مزاحم همدیگر نشوید.»

بعد ما را جلوی قفسهای برد و به هر کدام از ما کتابی داد و از ما خواست گوشهی کتابخانه بنشینیم و بخوانیم.

با خوشحالی رفتیم روی صندلیها نشستیم. به جلد کتاب نگاه کردم؛ با قلم درشت نوشته شده بود: افسانههای ملل.

کتاب دوستم هم یکی از این کتابهای افسانه بود. کتاب را باز کردم و اولین جمله را توی دلم زمزمه کردم: «یکی بود، یکی نبود. در زمانهای قدیم پادشاهی بود که سه پسر داشت. او به هر کدام از بچههایش یک اسب زیبا داده و به آنها گفته بود کسی را که اسب را به خوبی تربیت کند و آن را نیرومند و جنگی بار بیاورد، جانشین خودش خواهد کرد.»

با همین اولین جمله در رؤیای شیرین اسب و اسبسواری غرق شدم. هرچه جلوتر میرفتم هیجان قصه بیشتر میشد و مرا دنبال خود میکشید. زندگی در قصر، نیرنگ برادر به برادر و دلسوزی خواهر به برادر کوچکتر ماجراهایی بود که نفس را در سینهام حبس کرده بود. حالا احساس میکردم هم در شهر هستم و هم در روستا. لحظهای زمان و مکان را گم کرده بودم و دلم نمیخواست از دنیای شیرین خیال بیرون بیایم.

دوستم هم در سکوت و با علاقه مشغول خواندن بود.

شاهزادهی کوچک موفق شده بود اسبش را به بهترین شکل ممکن تربیت کند که ناگهان صدایی به گوشم خورد: «آقا پسر، آقا پسر!»

تصور کردم کسی از داخل افسانه مرا صدا میزند، ولی خیلی زود کتابدار عزیز را دیدم که کنارم ایستاده و مرا خطاب قرار میدهد: «آقا پسر!»

به خود آمدم. مردی را دیدم که از میان کوهها و درهها مرا صدا میزند: «آقا پسر، آقا پسر!»

از خیال بیرون پریدم. زل زدم به کتابدار. او گفت: «خبر از بیرون دارید؟ هوا تاریک شده و یک ساعت از زمان من هم گذشته.»

گفتم: «شاهزاده هنوز به قصر برنگشته!»

کتابدار لبخندی زد و گفت: « ایراد نداره. من کتاب را به شما امانت میدهم. تا یک هفته میتوانید آن را داشته باشید.»

کتابهایمان را زدیم زیر بغل و از کتابدار مهربان که با لبخند زیبا بدرقهمان میکرد و از ما میخواست همیشه به کتابخانه مراجعه کنیم خداحافظی کردیم و از کتابخانهی عمومی بیرون آمدیم. هوا تاریک شده بود، ولی نور چراغهای برق تاریکی را پس میزد.

من و دوستم هم با چراغی که کتاب در دلمان روشن کرده بود در تاریکی شب به خانه برگشتیم و حالا سالهای سال است که با افسانههای زیبا دمخورم  و در شادیها و غمهایشان شریکم و چراغی که کتاب در دلم روشن کرده راهنمای خوبی در تاریکی و پستی و بلندی روزگار بوده و شعلهاش روزبهروز در دلم بیشتر و بیشتر زبانه میکشد.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.
2 + 1 =