شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۳:۳۱

خاطرات بچه‌ها از اولین باری که کتابخانه را دیدند در کتاب هدهد سفید/۲

روزی که فرق میان کتابخانه با کتابفروشی را فهمیدم

اولين باري كه بچه‌ها كتابخانه را ديدند

«ماجرای غیرمعمولی یک روز معمولی» عنوان بخشی در سومین جلد از کتاب «هدهد سفید» است که خاطرات تعدادی از اعضای نوجوان کتابخانه‌های عمومی کشور از اولین روزی که به کتابخانه مراجعه کردند را ارائه کرده است.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، هیچ یادتان هست اولین باری که رفتید کتابخانه، کی بوده؟ اولین کتابداری که دیدید، چه مدلی بوده؟ اولین روزی که با کتابخانه روبه‌رو شدید، به نظرتان چه شکلی آمده؟ اولین‌ها همیشه طعم و خاطره بی‌نظیری دارند که در یاد آدم می‌ماند. چند تا از بچه‌های استان‌های گلستان و خوزستان اینجا برایمان از خاطره اولین روز کتابخانه رفتن‌شان گفته‌اند؛ از ترس، ذوقزدگی، هیجان و سردرگمی‌شان در اولین روزی که به بهشت کتاب‌بازها پا گذاشتند. خاطرات تعدادی از نوجوانان عضو کتابخانه‌های عمومی از سراسر کشور در سومین جلد از کتاب «هدهد سفید» و در بخشی با عنوان «ماجرای غیرمعمولی یک روز معمولی» آمده که در ادامه بخش دوم از این خاطرات را می‌خوانیم:

کتابخانه یا کتابفروشی؟

آتنا مقدم

متولد ۱۳۸۶؛ اهواز؛ خوزستان؛ کتابخانهی کوثر

کلاس دوم بودم که یک روز خانم معلم گفت فردا از طرف مدرسه میخواهیم شما را به کتابخانه ببریم و برای همین از والدینتان رضایتنامه بیاورید. من آن روز خیلی خوشحال بودم. فکر میکردم کتابخانه محل فروش کتاب است و به همین دلیل پولم را خرج نکردم تا اینکه از آنجا بتوانم کتاب داستان بخرم ولی وقتی به همراه همکلاسیهایم ما را به کتابخانه بردند و خانم کتابدار در مورد کتابخانه و نوع فعالیت آن توضیح داد، تازه فهمیدم آنجا کتاب نمیفروشند ولی در عوض میتوانیم عضو شویم و کتاب داستانهای بسیار زیادی را امانت بگیریم و مطالعه کنیم. یادم میآید خانم کتابدار خیلی مهربان بود و قسمتهای مختلف کتابخانه را به ما نشان داد و در مورد آنها توضیح داد و من آن روز فرق میان کتابخانه و کتابفروشی را فهمیدم.


انتخاب اشتباهی

رضا ستارزاده

متولد ۱۳۷۷؛ گرگان؛ گلستان؛ کتابخانهی حافظ

اگر اشتباه نکنم، اولین باری که کتابخانه رفتم، دوم راهنمایی بودم. آن روز برای ثبتنام رفتم. البته میخواستم یک کتاب به امانت بگیرم، ولی چون کارت عضویت نداشتم، فقط میتوانستم داخل کتابخانه مطالعه کنم. از داخل قفسهها یک کتاب دربارهی جغرافیا یا ستارهشناسی برداشتم. البته دقیقاً یادم نیست کدامیکی از آنها بود. وقتی کتابدار یا مسئول کتابخانه که اسمش خانم شاکری بود -البته آن موقع ایشان را نمیشناختم- به من گفت: «این کتاب از نظر محتوا برایت سخت نیست؟» گفتم: «نمیدانم. چون تصویر روی جلد این کتاب نظر مرا جلب کرده بود، برداشتم.» وقتی داخل سالن مطالعه رفتم، نشستم. کتاب را که باز کردم، از اصطلاحات و مفاهیمی نوشته بود یا از اسامی و اشیایی نام برده بود که من تا به حال نشنیده یا ندیده بودم. به هر حال بیشتر از ۲ دقیقه نشد که من رفتم و کتاب را تحویل دادم.


چرا انقدر دور؟

ستایش قاسمیان

متولد ۱۳۸۸؛ اهواز؛ خوزستان؛ کتابخانهی کوثر

من اولین باری که به کتابخانه رفتم سال ۹۲ بود. اونموقع با پدرم که معلم ادبیات بود، قدم به کتابخانه گذاشتم. اول فکر میکردم وای چه جای عجیبی، چرا انقدر دور درستش کردند؟ کاش نزدیکتر بود چون هوای اونروز خیلی گرم بود... ولی کمکم که وارد سالن و اتاق کودک و نوجوان شدم انقدر به من خوش گذشت که اصلاً راضی نبودم به خونه برم. کلی کتاب اونجا بود و همه مناسب سن خودم. همهچی خوب بود. اونجا کلی کتاب برداشتم تا بخونم، ولی پدرم گفت باید اول عضو بشی تا بتونی کتاب برداری و فقط ۵ تا کتاب میشه به خونه برد. من همون موقع از پدرم خواهش کردم من رو عضو بکنه تا بتونم کتاب ببرم. مادرم کلی کتاب برام میخوند وقتی کوچک بودم ولی ایندفعه خودم بهتنهایی یک کتاب انتخاب کرده بودم و اینکه لازم نبود به خاطر کتابها پول پرداخت کنم خوشحال بودم. اسم اولین کتابم «به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند» بود.


جان میداد برای درس خواندن

محمدحسین عساکره

متولد ۱۳۸۵؛ اهواز؛ خوزستان؛ کتابخانهی ولایت

اولین باری که رفتم کتابخونه سال ۱۳۹۶ بود. اولین کتابداری که دیدم آقایی بود که خیلی مهربون بود و من را راهنمایی کرد که چه کتابی را ببرم. کتابخانه بسیار جای ساکتی بود و برای درس خوندن جای بسیار خوبی بود چون هم ساکت بود و هم کتابهای علمی زیادی در آن بود و من چند عدد از آن کتابها را امانت گرفتم و خواندم. وقتی که آنها را خواندم، خیلی چیزها یاد گرفتم.


کتابخانه خلوت

عرفان سعدونینژاد

متولد ۱۳۸۶؛ اهواز؛ خوزستان؛ کتابخانه ولایت

سال گذشته به کتابخانهی ولایت که در سعدی بود رفتم. اولین روزی که آن را دیدم به نظر شلوغ بود، وارد کتابخانه شدم و دیدم...

قبل از اینکه داخلش را ببینم فکر میکردم آدمهای زیادی در آن به کتاب خواندن، تفکر و پژوهش مشغول هستند اما وقتی داخل کتابخانه شدم عدهی بسیار کمی در کتابخانه بودند. خیلی از آنها وارد میشدند، کمی میچرخیدند و دوباره بیرون میرفتند. بسیار ناراحتکننده بود. کاش میتوانستم کاری بکنم که مردم از این آثار باارزش بیشتر استقبال کنند. چون مطالعه باعث پیشرفت جامعه میشود.


افتادم به جان قفسههای بزرگ

رضا اشرفپور بیرگانی

متولد ۱۳۸۶؛ اهواز؛ خوزستان؛ کتابخانهی ولایت

اولین باری که به کتابخانه رفتم تاریخ ۲۴/۸/۹۴ مصادف با روز کتابخوانی بود. آن روز نوبت صبح در مدرسه بودم. اسم مدرسهام امام خمینی(ره) بود. در صف صبحگاهی یک خانم آمد سر صف و پشت میکروفن دربارهی کتابخانه صحبت کرد. همان روز من به کتابخانه رفته و ثبت نام کردم. کمی شلوغ بود. فکر کنم یک نشست کتابخوانی بود و الان تمام شده بود. اولین کتابداری که دیدم خانم طاهری بود. ولی اولین باری که به کتابخانه رفتم مسئول کتابخانه یعنی خانم قنواتی را دیدم. مدارکم را به او دادم و در کتابخانه ثبتنام کردم. خواهرم نرگس هم بود و او هم ثبتنام کرد. بعد از اسمنویسی، خوب به کتابخانه نگاه کردم. قفسههای بزرگی داشت که در آن قفسهها کتابهای مختلفی دربارهی موضوعات مختلف بود.

یکراست رفتم سمت قفسهای که مناسب سنم بود و شروع به امانت گرفتن و خواندن کردم. تعریف از خود نباشد ولی به نظر خودم همهی کتابهای بخش کودک را خواندهام و حالا افتادم به جان قفسههای بزرگسال.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.
9 + 3 =