دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷ - ۱۵:۴۸

یادداشت کتابدار؛

من هستم، چون کتاب می خوانم

نرجس عابدزاده، کتابدار یکی از کتابخانه های عمومی مشهد، در یادداشتی به بیان خاطره ای از حضور خود به عنوان کتابدار در بازدید از مرکز نگهداری سالمندان پرداخته است.

به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه‌های عمومی خراسان رضوی، نرجس عابدزاده، کتابدار یکی از کتابخانه های عمومی مشهد، در یادداشتی به بیان خاطره ای از حضور خود به عنوان کتابدار در بازدید از مرکز نگهداری سالمندان پرداخته است. متن این دل نوشته به شرح ذیل است: 

سوار ماشین که شدیم غمی عجیب بر دلم نشست حس تنهایی و غم، نمی دانم چرا؟ 
در طول مسیر به این فکر می کردم که به این عزیزان فراموش شده در پی زندگی های ماشینی چه می خواهم بگویم. 
روزشان را تبریک بگویم یا ...!
وارد حیاط خانه سالمندان که شدم موزیک ملایمی نواخته می شد که گوش دل را نوازش می داد.
مادر بزرگ ها و پدر بزرگ های دوست داشتنی با لباس های رنگارنگ زیر نور خورشید، آفتاب می گرفتند و لبخند پر مهر شان را نثار ما و جمع همکاران کردند که دل هر بیننده ای را شاد می کرد.
برای من که از اداره ای آمده بودم که متولی امر کتاب و کتابخوانی است، چه می توانستم بگویم.
شروع کردن برایم مشکل بود. نمی دانستم چه بگویم. در مقابل من مردان و زنانی بودند که سپیدی مو و چروک دست و صورت شان دنیایی از حرف بود و من یاد گرفته بودم که همیشه برای این قشر احترام خاصی قائل باشم .  
از خانمی پرسیدم مادرجان با تنهایی و بی کسی چه می کنید؟

نگاه پر معنایش را به من دوخت و گفت: می خوانم  و می خوانم و لذت می برم و از فرصتی که دارم نهایت بهره را می برم. هیچوقت اینگونه از فرصت هایی که دارم استفاده نمی کردم ولی اینجا فرصتی دست داده است تا بخوانم و با بسیاری از اسطوره ها و مردم کشورم و جهان آشنا شوم. 
خشکم زد و از سوالی که پرسیده بودم شرمنده شدم.
سوالم را از خانم دیگری پرسیدم. گفت: آن خانم را می بینی (و اشاره به همان خانمی کرد که پیش تر سوالم را از او پرسیده بودم) او کاملا حال خوشی دارد و به او حسرت می خورم. گفتم: چرا؟ گفت: می تواند هنوز بخواند و بنویسد و به همین خاطر بیکار و تنها نیست ولی من نمی توانم به خوبی او بینم و بخوانم. 
دیگر حرفی برای گفتن نداشتم، نمی دانستم چه چیزی می توانم به این مادران و پدران مهربان و دلسوز بگویم. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود «من حاضرم بیایم و برایتان کتاب بخوانم» لبخندی به وسعت دریا صورت سفید و پر چروکش را پوشاند و گفت : «پیر شی دخترم ». پرسیدم مادرجان چه کتابی دوست داری؟

زمانی که چشم هایم سو داشت کتاب های زیادی خوانده ام اما حالا دوست دارم فرنگیس را بخوانم. شنیده ام چند روز پیش آقا از کتاب تعریف کرده اند.
با تعجب نگاهی کردم! فرنگیس و اینجا! در میان جمع سالمندان (بعدا که از مدیریت سوال کردم، گفتند به خانه سالمندان دو نسخه اهدا شده است) هر کدام از عزیزانی که در جمع ما بودند از کتابی نام بردند و من قول دادم که حتما در اولین فرصت بیایم و کتاب های مورد علاقه شان را بخوانم. با خود اندیشیدم که هر کدام از این عزیزان فرنگیس هایی در درون خود دارند که اسوه صبر، مقاومت و بردباری هستند و همچون کوه پابرجا و محکم ایستاده اند و خود را سپر بلای فرزندان شان کرده اند که آنها راحت و آسوده در پی زندگی های پر زرق و برق ماشینی خود باشند. 
در جمعی دیگر خانمی شهروند کانادا بود. بین ایران و کانادا در رفت و آمد و بسیار از محیط و پرسنل راضی بود. تنها دغدغه اش رفت و آمد بود چون نه می توانست از فرزندانش در کانادا دل بکند و نه از ایران، یکی دیگر سه ماه بود که همسر یار و غمخوارش را از دست داده بود و او هم کنارش چند کتاب دیده می شد.
احساسم نسبت به ساعتی قبل بهتر شده بود، اصلا باورم نمی شد. فکر می کردم آنها فراموش شدگان روزگارند اما به یقین افرادی را دیدم تشنه دانستن و یادگیری، حال در هر سنی و هر زمانی و هر مکانی که هستند .
یاد این بیت شعر افتادم: چنین گفت پیغمبر راستگوی / زگهواره تا گور دانش بجوی

با خود فکر می کردم که آنها تنها نیستند و در دنیای کتاب و با شخصیت ها و قهرمان هایی مانوس و هم نشین هستند که بودن با آنها نه تنهایی، که جمعی پرشور و نشاط و مملو از امید و سرزندگی است. گم شده نیستند چون با جمعیت اند و در همذات پنداری هایشان با قهرمانانی هستند که هم نشینی با آنها حس همیشگی غرور و آرامش است.
اینجا خانه مردان و زنانی است که زمانی وجود نازنین شان خانه پر مهرشان را گرم می کرده است اما دست روزگار آنها را از خانه و کاشانه دور کرده و حال در این مکان، به دور از عاطفه و مهر فرزند و همسر روزگار می گذرانند و این پایان راه آنان نیست، تنهائی و خلوت ...
از خانه سالمندان خارج شدم در حالی که حس ابتدایی از حضور در خانه سالمندان را نداشتم. نه، اینجا سرای تنهایی و خاموشی نبود و هر کدام از این گوشه نشینان سرای تجربه و موی سپید به فراخور علاقه به کتاب و کتابخوانی با کتاب مانوس هستند و اینک خوشحال هستم که حس غمناک لحظات ورود اکنون به حس خوشی از سرزندگی و الفت و مهربانی تبدیل شده بود.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.
7 + 10 =