یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷ - ۱۵:۰۰

خاطرات یک کتابدار (۳)؛

فریب تازه‌های کتاب

زهره کریمی: «۵۰ نسخه از کتاب‌های کتابخانه را که تابه‌حال کسی سراغشان نرفته بود برداشتم، گردگیری کردم، طوری که توجه خودم را هم جلب می‌کردند. کتاب‌ها را روی دو میز نزدیک در ورودی کتابخانه به شکل جذابی قراردادم و نوشتم «تازه‌های کتاب!»

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، روزنامه جام جم در تاریخ ۲۲ خردادماه ۱۳۹۷ یادداشتی از زهره کریمی، کتابدار کتابخانه عمومی منتشر کرده است. وی در این یادداشت به بیان خاطره ای از سال های فعالیت خود در کتابخانه می پردازد. متن یادداشت به شرح ذیل است:

همیشه عاشق تازه‌های کتاب بودند، روزی نبود که نپرسند: «ببخشید خانم کتاب جدید نیامده.» هر تغییر و تنوعی که در کتابخانه ایجاد می‌کردم، اول سراغ آن می‌رفتند، به سمت تغییرات و تازه‌ها! چند نفر از اعضای کتابخانه علامه طباطبایی (ره) وردنجان را می‌گویم، ده نفر از دانش آموزان مدرسه راهنمایی دکتر مفتح که حالا به قول خودشان متوسطه اول بودند. ده نفرشان همیشه باهم می‌آمدند، اصلاً ساعت یک بعدازظهر منتظرشان بودم، «منتظر حضور سبزشان!» با کلی سروصدا و هیاهو وارد کتابخانه می‌شدند و من نگران خانم‌هایی که در سالن مطالعه بودند نمی‌شدم و اعتراضشان را جدی نمی‌گرفتم، حتی اگر کوچک‌ترین بی‌احترامی به این ده نفر می‌شد، من از بچه‌ها دفاع می‌کردم.

دو ماه بود که به کتابخانه جدید در شهر وردنجان منتقل شده بودم. تقریباً تمام کتاب‌های چندین و چندساله و پر از غبار کتابخانه را در سامانه سامان ثبت کرده بودم، اما هنوز سهمیه کتاب جدید برایمان نیامده بود. بچه‌ها همیشه از تازه‌ها می‌پرسیدند و وقتی ناامید می‌شدند سراغ مخزن کتابخانه می‌رفتند و هرکدام سه نسخه کتاب امانت می‌گرفتند. انگار نگران آمار امانت من هم بودند، روزی سه امانت به ده نفر و روز بعد بازگشت و به همین ترتیب ...

خلاصه بچه‌ها تازه‌ها را دوست داشتند و به دنبال تغییر و تحول بودند. روزی تصمیمی گرفتم...

تقریباً ۵۰ نسخه از کتاب‌های کتابخانه را که تابه‌حال کسی به سمتشان نرفته بود را برداشتم، حسابی گردگیری‌شان کردم، طوری که توجه خودم را هم جلب کردند. کتاب‌ها را روی دو میز در محل ورودی کتابخانه به شکل جذابی قراردادم و نوشتم «تازه‌های کتاب!»

مثل هرروز منتظر بچه‌ها بودم، منتظر ده نفر. ساعت یک بود، با سروصدای همیشگی وارد کتابخانه شدند و این بار گویی سلام کردن را هم فراموش کردند و بی‌وقفه و بدون فوت وقت به سمت تازه‌های کتاب رفتند. خودم هم باورم نمی‌شد در عرض نیم ساعت بتوانم کتاب‌های چند سال مهجور مانده کتابخانه را امانت دهم... و به‌پاس این ابتکار تا یک هفته از جواب سؤال «خانم کتاب جدید نیامده» معاف شوم. راستی الآن چند وقتی است در اوج سرمای زمستان در بام ایران به این سؤال پاسخ می‌دهم: «خانم کلاس تابستانی برگزار نمی‌کنید؟»